اينترنت و احمدی نژاد!!!!

آینده دنیای کامپیوتر و اینترنت به احتمال ۴۸٪ ..ببخشيد به احتمال يقين !!!

۱- سیستم‌عامل «windows 2000» به «شبابیک ۱۴۲۱» تغییر نام داده می‌شود (توضیح اینکه شبابیک به معنی پنجره‌ها و ۱۴۲۱ سال قمری معادل ۲۰۰۰ است)

۲- با نصب نرم‌افزارهای جدید کلیه رایانه‌ها در ساعات ملکوتی اذان برای ادای فریضه نماز به مدت ۳۰ دقیقه به طور خودکار shutdown می‌شوند و هرگونه تلاشی برای جلوگیری از خاموش شدن رایانه به انفجار آن و تخریب ساختمان‌های اطراف منجر خواهد شد.

۳- نصب پیامبر (messenger سابق) روی رایانه‌ها باید با اجازه وزارت ارشاد باشد.

۴- پیامبر شما  علاوه بر send to all باید از گزینه send to all muslims نیز برخوردار باشد.

۵- اگر دو جنس مخالف قصد چت داشته باشند باید ابتدا صیغه جاری شود.

۶- اگر دو جنس حتی موافق هم باشند باز جاری کردن صیغه احتیاط واجب است چون امکان دارد طرف مقابل asl دروغکی داده باشد و خود را جنس موافق شما جا زده باشد.

۷- استفاده از بعضی smiley (شکلک)های یاهو گناه کبیره است و حکم آن مانند این است که انسان گوشت برادر خود را بخورد. احتیاط مستحب آن است که اصلاً از این شکلکها استفاده نشود.

۸- بجای گفتن hi باید از عبارتsoavrvb  استفاده شود که همان مختصر شده عبارت  salam_on_alaikom_va_rahmatollahe_va_barakato است.

۹- در بیان سرعت انتقال خطوط بجای بیت از «بِیت»، بجای کیلوبیت از «اهل بیت» و بجای مگابیت از «اهل بیت عصمت و طهارت» استفاده شود.

۱۰- در پسوردها حتماً باید از نام ائمه استفاده شود به اضافه سه کاراکتر اضافه (& ، # و @) برای جلوگیری از حدس زدن پسورد توسط بقیه. شایان ذکر است استفاده از کاراکتر $ تا زمان برقراری رابطه با آمریکا مجاز نمی‌باشد.

۱۱- برای ارتباط‌ات بین شبکه‌ای باید فقط از فیبر نوری استفاده شود چون نور واژه مقدسی است و بهیچ وجه نباید از ارتباطات بی‌سیم استفاده شود چون ناچار به استفاده از ماهواره می‌شوید.

۱۲- کلیه کافی‌نت‌ها موظف به تغییر نام خود به «چای‌شبکه» هستند.

۱۳- استفاده کنندگان از اینترنت فقط اجازه مشاهده سه سایت زیر را دارند، بقیه سایت‌ها باید قبل از تاسیس از مراجع ذیربط (بی‌ربط) مجوز داشته باشند.

www.chafie.org ، www.khaki.com  و  www.president.man(توضیح اینکه .man مخفف نام  و نام خانوادگی یکی از شخصیت‌های محبوب مردم است که به تازگی دامنه‌های .ir به این دامنه تغییر یافته‌اند.)

(صدور مجوز برای هر سایت‌ با برقرار بودن شرایط ذیل حاصل می‌گردد)

۱۴- در هنگام مشاهده سایت‌، ابتدا باید یک ‌flash نمایش داده شود که مضمون فلش یادآور روزهای جبهه و جنگ باشد.

۱۵- فونت لینک‌ها حتماً باید کوفی باشد. 

۱۶- بجای استفاده از فونتهای «نازنین»، «میترا» و «سینا» باید از فونتهای «زینب» و «غلامحسین» استفاده شود.

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤

نکن.نکن!!!آ‌ آ‌ آ آ آ ها حالا بکن!!!

شش سال اوّل زندگی

• گريه نکن
• شيطونی نکن
• دست تو دماغت نکن

• تو شلوارت پی‌پی نکن
• مامانت رو اذيّت نکن
• رو ديوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پريز برق نکن
• دمپايی بابا رو پات نکن
• به خورشيد نگاه نکن
• شبها تو جات جيش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن

• با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
• اسباب‌بازیها رو تو دهنت نکن
• زير دامن دختر شمسی خانوم رو نگاه نکن

• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

دوره ي دبستان:

• موقع رفتن به مدرسه دير نکن
• پات رو تو جاميزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاک‌کن رو خيس نکن
• حياط مدرسه رو کثيف نکن
• با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن

• دست تو کيف بغل دستيت نکن
• تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو کلاس پچ‌پچ نکن
ATARI بازی نکن 

دوره ي راهنمايی:

• ترقّه بازی نکن
SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جيبت نکن
• با مامانت کل‌کل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن

• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن

• با بچّه‌های بی ‌ادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن

دوره ي دبيرستان:

• با کامپيوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن

• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دير نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن

• تو سطل زباله ی کلاس جيـــــــــــــــش نکن! 
• تو خيابون دنبال دخترها نکن
• مردم‌آزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• فيلم سوپر نگاه نکن

• چشم‌چرونی نکن

دوره ي دانشگاه:

• رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غيبت نکن
• با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن

• خيابون‌ها رو متر نکن
• تو سياست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دير نکن
• با مأمور پليس کل‌کل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبايلت رو
Reject نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستين کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن

دوره ي سربازی:

• موهات رو بلند نکن
• روت رو زياد نکن
• از اوامر سرپيچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غيبت نکن
• به آينده فکر نکن
• درگيری ايجاد نکن
• به فرمانده بی‌احترامی نکن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن

• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن

 دوره ي شوهر بودن:

• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
• به زنت خيانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو
Orkut خودت رو Single
معرفی نکن
• به زنهای ديگه نگاه نکن
• موبايلت رو قايم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
• ريسک نکن
• بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

دوره ي پدر بودن:

• بچّه رو تنبيه نکن
• به بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
• به بچّه توهين نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم
تشويق نکن

• با بچّه کل‌کل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن

• از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن

 دوره ي پيری:

• برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
• نوه‌هات رو لوس نکن
• با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن

• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
• با زنت بی‌وفايی نکن
• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن

• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
• به آينده فکر نکن

 دوره ي پس از مرگ !

• حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت
می‌خواد بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

نقابتو بردار صورت کثيفتو نشون بده...

سياهي ...كثيفي ...دروغ...

وفتي همه ي آدماي اطرافت كثيف و پستن وقتي همه صورت سياه و كثيفشون رو زير نقاب مخفي كردن

 وقتي به خاطر هيچي حاظرن همديگرو به بدترين شكل بكشن وقتي ما آدما انقد كثيفيم كه به نزديكترين

كسمونم رحم نميكنيم مگه ميشه تو اين لجنزار پر خوك زندگي كرد؟

اينجا انقدر كثيفه كه حتي شيطان هم از ما بريده.

گوشه ي اتاق تاريكم نشستم .

تو نور قرمز چراغ ديواراي سياه اتاقم رو ميبينم ديوارايي كه سياهيشون در مقابل سياهي و كثيفي دل

آدما رنگي نداره.طناب داريو ميبينم كه از سقف آويزونه طناب داري كه گردن تك تكتون رو بايد خورد كنه.

 

پوستر ramstine. marilyn manson,metallica,cradle of filth  كه فرقشون با بقيه اينه كه نقاباشون رو پاره كردن  و صورت واقعيشون رو نشون دادن ولي ما جرات اينكارم نداريم

حالا بگين.بگين خداتون كجاس؟چرا نمياد اين كثيفيارو پاك كنه؟چرا بنده هاشو تو اين گندو كثافت ول كرده؟

چرا زورش به آدما نميرسه؟

اين چه خداييه كه ما براش هيچ ارزشي نداريم؟

تا كي؟تا كي ميخوتي اين نقاب مسخره رو رو صورت سياهت بذاري ميخواي خداتو گول بزني؟

وقتتو تلف نكن حداقل استفاده كن .آزاد زندگي كن كارايي كه دوست داري بكن .

كثافت زندگيتو ورداشته پس ازش لذت ببر .

خودتو از مشروب .دود .  سكس. اكس . يا هرچيزه ديگه اي كه ازش لذت ميبري محروم نكن دنيا مال توه

 

اگر همه ي لذتاي زندگي برات بي تفاوت شده....

اگر تحمل دورويي و پستي رو نداري...

اگر از  سياهي و كثيفي خسته شدي...

اگر ميخواي پرواز كني ...

 

جرآت داشته باش

 

پرواز كن چشماتو ببند و ديگه بازشون نكن ، بخواب و بلند ترين خواب زندگيتو ببين.

 

مرگ...

 

زيباترين قسمت زندگي ...

 

تنها چيزي كه تو اين دنيا داري پس ازش استفاده كن....

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳

خدا نيست دنيا مال توه پس زندگی کن!!

آخرش چی ميشه کجا ميريم به کجا ميرسيم ؟

اين همه دروغ اين همه فريب اين همه سياهی و پستی و کثيفی.

همه کثيفن آره خود تو ٬خودتم خيلی کثيفی.

دنيا يه بازيه کثيفه يه بازی پر از سياهی٬هممون مثل يه مشت خوک داريم تو هم ميلوليم تو يه لجنزار متعفن.

خدا٬شيطان٬انسان٬دنيا٬آخرت٬کی اينارو تو مخ ما فرو کرده چه دليليداره که اونارو باور کنيم ؟

چرا؟ خدايی که ازش اسم ميبريم چرا خودشو به ما نشون نميده ؟ما خدا رو نميبينيم پس اون خدائی که ميشناسی وجود نداره خدای تو مغز توه.اون عقيده ی تو ه خدا يه آرامشه برای ارضا کردن حس امنيت مثل نياز يه  زن به شوهر و برعکس.اگر خدائی که ميگيم اينقدر قدرت داره خوب بياد و مارو راحت کنه از اين همه فکر چرا ما ميگيم از خدا نشونه داريم پس خدا داريم.آدم وکيل نميخواد چه برسه خدائی که ازش اسم ميبرين.

ميگی پس آخرت چيه؟ ميگم...

ما يه موجوديم.ميگی اگر ما يه موجوديم پس خالق داريم؟نه نه نه ما گفتيم که خدا وجود نداره پس دنيا ٬سنگ ٬دريا و کوهم خالقی نداره پس دليلی نداره تو هم خالقی داشته باشی.

ميگی اين همه زندگی بيخود نيست بلاخره نتيجش برای افراد فرق ميکنه...؟

فکر کن همون طور که خيلی وقتا تو اين زندگيت بازی ميکنی کل اين زندگی هم يه بازيه وارد اين ميدون مسابقه شدی حالا به خودت بستگی داره اگر بتونی خوب بازی کنی برنده ميشی و جايزتوميگيری وگرنه ميمونی تو حسرت و پشيمونيه اشتباهاتی که کردی.

برو تو يه مسابقه شرکت کن داور قوانينو بهت ميگه و تو اگر اشتباه کنی ميبازی ميبينی ؟درست مثل زندگی ما .

آخه شماها هيچ دليل و حرف قانع کننده ای برای معرفی خدا ندارين حتی کسائی که ادعای خدا شناسيشون ميشه ميبينيم که جهنم خودشونم نميشناسن ميگن آدمای گناهکار تو آتيش ميسوزن ولی اون آتيش همون آتش حسرت و پشيمونيه.خودتونو با يه مشت دليل مسخره سر کار نذارين خودتون باشين.تک تک از اين گله گوسفند بياين بيرون چرا هر مسيری که گله ميره شما هم ميرين؟

ذات انسان پليده خون٬کشتن ٬خطر٬دزدی٬فساد و خيلی چيزای ديگه جزء ذات همه ی ماس و هممون ازش لذت ميبريم پس با کشتنش خودتونو از اين لذت محروم نکنين

سکس اصل زندگيه تو بدون سکس هيچی٬بجای مشغول کردن فکرت به چيزای مزخرف زندگی کن مشروب ٬سيگار٬سکس يا هرچی که بهت حال ميده استفاده کن دنيا مال توه پس نذار پشيمون ازش بيرون بری

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۳

فقط يه متن!!!

نامه عاشقانه برای همسرم!

اول سلام، سلامی به گرمی محیا گازبه کیفیت سینجرگاز،و نوآوری نیک کالا با 50 سال ضمانت زیرا این نام نیک است که می ماند.

امیدوارم هر روز بهتر از دیروز باشبد و سلام گرم مرا پذیرا باشید و ان را با چسب دوقلوی جلاسنج بر دل خود بچسبانید.

امشب در کنار بخاری آترا نشستم و با خوکار بیک این نامه را برای شما می نویسم در حالی که خودکارم پس می دهد چون این بیک است که مثل بیک می نویسد.

و هنگامی که از من جدا شدی نگاه سردت را از من می گذراندی،ضد یخ بهران بود که جسم یخ زده من را از یخ نجات داد.

و این بیمه ایران بود که من و تو را از آتش مرگ نجات داد،که نیاز امروز پشتوانه فرداست.

ای کاش اینجا بودی و دمای بدنم را که همچون آبسال بود می دیدی، باید اعتراف کنم که نگاه دلنشینت اثر عمیقی بر نوار کاست طاها که اولین نوار کاست استاندارد شده ایران است به جا گذاشت.

باید بگم که دیگر لازم نیست نگران خرج و مخارج عروسی و زندگی آینده باشی زیرا چند روز پیش که رفته بودم برایت سکه بگیرم پرسیدم:سکه دارین؟

گفت:نه نداریم

گفتم:نیمشو چطور؟

گفت:نه نداریم

گفتم:ربعشو چطور؟

که ناگهان یکی از پشت دیوار پرید بیرون گفت:

بله که داریم رب گوجه تبرکه جایزه هاش نمونه سکه و ماشین و خونه واسه جشن عروسی دیگه چی باقی می مونه!؟

منم با خرید یک قوطی رب گوجه زندگیمان را تا آخر عمر تامین کردم

بیا تا سفر عشقمان را با پیکان جدید ایران که افتخار ملی کشور است آغاز کنیم و با روغن ترمز سپند آسوده برانیم و در کنار سواحل از کرم ضد آفتاب ببک استفاده کنیم هر چه سریعتر برگردیم تا پیچهای ساخت زندگیمان رابا ابزار مهدی محکم کنیم.

و اگر لحظه هایمان به تلخی گذشت آن ها را با شکلات های شوکو پارس شیرین کنیم.

بیا تا کلید عشقمان را با ساختمان های پیش ساخته بانک مسکن قرض کنیم تا وقتی رسید خسارت بیمه کند حمایت.

سقفش را ایزوگام کنیم.بیا تا خانه عشقمان را با رنگ متین و اتاق هایش را با فرش ستاره کویر یزد زیبا کنیم.بیا تا از سال های جدایی گرد و غبار کثیف را با شامپو گلرنگ بشوییم . زیرا این پاکسان است که به سلامتی خانواده می اندیشد.بیا تا دندان هایمان با خمیر دندان داروگرکه حاوی فلوراید است بشوییم.

بیا تا گام به گام با کفش گام به بانک صادرات برویم و با افزایش موجودی شانس خود را امتحان کنیم و اگر در این امتحان قبول نشویم با سوالات طبقه بندی شده منشور دانش روحیه خود را تقویت کنیم و اگر در این امتحان قبول شدیم سوار برلاستیک های یزد تایر به شهربازی رفته و در آنجا چی توز طلایی بخوریم و هر چه می خواهی بخر فقط دنا نخر!

لباسهایمان را با فاف کاچیران بشوییم بیا تا شب ها زیر نور کرم های شب تاب ماکارونی رشد بخوریم و ظزف ها را با مایه ظرف شویی گلی تمیز کن تا خسته نشوی.و روزها به کوه رفته و دلستر بنوشیم.اگر سوسکی دیدیم آن ره با حشره کش تارومار بکشیم و در پایان برایت هدیه می فرستم و آن چیزی جز ترازوی آشپزخانه هدیه نیست و برایت آرزو می کنم که پاک یادت نره!

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

وصيت نامه ی داريوش کبير.چه برما گذشت!

وصـيت نامه داريــــــــــوش

اينــــــک که من از دنيا ميروم بيست و پنج کشور جزو امپراطوری ايران است و در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نيز در ايران دارای احترام مي باشند.

جـــــــانشين من خشايار شا بايد مثل من در حفظ اين کشورها بکوشد و راه نگهداری اين کشورها اين است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد.

اکنــــون که من از اين دنيا مي روم تو دوازده کرور دريک زر در خزانه سلطنتي داری و اين زر يکي از ارکان قدرت تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي. من نمي گويم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکني ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند امّا در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن.

ده ســـــــال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساخت اين انبارها را که با سنگ ساخته ميشود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه ميشوند حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهي تا اينکه همواره آذوقه دو يا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامين کسر خواربار استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بو جاری شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز برای آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود.

هـــــــرگز دوستان و نديمان خود را به کارهای مملکتي نگمار و برای آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است ، چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهای مملکتي بگماری و آن به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعايت دوست بنمايي.

کــــــانالي که من مي خواستم بين شط نيل و دريای سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن کانال را باتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند.

اکنــــون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو ايران ، نظم و امنيت برقرار کنند. ولي فرصت نکردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني. با يک ارتش نيرومند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند.

توصيـــــــه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده. چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن و برای اينکه عمال ديوان به مردم مسلط نشوند ، برای ماليات ، قانوني وضع کردم که تماس عمال ديوان را با مردم خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت.

افســـــــــران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بدرفتاری نکن. اگر با آنها بد رفتاری کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند. امّا در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد. ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روی دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست تو را فراهم نمايند.

امــــــــر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينکه فهم وعقل آنها بيشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنها زيادتر شود ، تو با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت کني. همواره حامي کيش يزدان پرستي باش. امّا هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروی نمايد و پيوسته بخاطر داشته باش که هر کس بايد آزاد باشد که از هر کيش که ميل دارد پيروی نمايد.

بعــــــد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفني را که خود فراهم کرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار. امّا قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که مي تواني وارد قبر بشوی و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، من که پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج کشور سلطنت مي کردم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد. خواه پادشاه بيست و پنج کشور باشد يا يک خارکن و هيچ کس در اين جهان باقي نمي ماند. اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببيني ، غرور و خودخواهي بر تو غلبه خواهد کرد امّا وقتي مرگ خود را نزديک ديدی ، بگو که قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگهدارد تا اينکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببيند.


زنــــــهار ، زنهار. هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو ، اگر از کسي ادعايي داری موافقت کن ، يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و رای صادر نمايد. زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد.

هــــــرگز از آباد کردن دست بر ندار. زيرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا قاعده اين است که وقتي کشور آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود. در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه اوّل اهميت قرار بده .

عفـــــو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولي عفو فقط موقعي بايد بکار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگری خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ، ظلم کرده ای زيرا حق ديگری را پايمال نموده ای.

بيـــــش از اين چيزی نمي گويم و اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اين جا حاضر هستند کردم تا اينکه بدانند قبل از مرگ ، من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميکنم که مرگم نزديک شده است.

 

ايران ما اينبود با اين پادشاها.حالا همشون رفتن.کورش و داريوش رفتن و همه فرهنگ و قدرت مارو با

خودشون بردن.حالا ما مونديمو يه مشت صفاک وطن فروش. حالا ما مونديم با ترسی که تو دل هموطنامونه .

چی شد؟اون همه شجاعت و قدرت مردم ما کجا رفت؟

اون قدرتی که جلوی مغول و اسکندر ايستادگی کرد.

وقتی ياد اسطوره هامون ميفتيم اشک از چشامون جاری ميشه.

رستم.اسفنديار و آرش کمانگير که آخرين توانشو برای وطنش گذاشت و از بين رفت.

 

گردی از راهی نميخيزد سواران را چه شد

مرده اند از بيم ياران نامداران را چه شد

 

                                               جز صدای جغدها چيزی نميايد به گوش

                                               قمريان آخر کجا رفتند ساران را چه شد

        

هر کجا سوز زمستان است و تاراج خزان

روح تابستان و عطر نو بهاران را چه شد

 

                                                  زيرسم لشکر ضحاک پشت من شکست

                                                   کاوه ی لشکر شکن کو شهسواران را چه شد

لشکر طوران به قلب سرزمين ما رسيد

رستم و گودرز کو اسفندياران را چه شد

                                                   خشکسالی در زمين بيداد و غوغا ميکند

                                                    بخشش هفت آسمان کو باد و باران را چه شد

 

قمريان آخر کجا رفتند ساران را چه شد

 

 

 

                                              

                                                     

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۳

عشق يا هوس؟

 

اولين بار که ديدمش اومد تو بانک و مستقيم اومد طرف من .سلام کرد٬ مثل موش آبکشيده شده بود چون بيرون بد جور بارون ميومد.من تو بانک کار ميکردم فقط ۲۲ سالم بود ٬بهش با خنده گفتم حوله بيارم خدمتتون؟خنديد و گفت نه عزيزم فقط يه دستمال بياری ممنون ميشم منم از زير ميز يه دستمال دراوردم و بهش دادم.

اونروز گذشت کارشو انجام دادم و رفت.چند بار به بهونه ی چک کردن موجودی و واريز کردن پول اومد پيشم ميگفت که قراره خواهرش از خارج براش پول بريزه و منتظر اون پوله. تا اينکه يروز بهم گفت آقا کيان... تعجب کردم که به اسم کوچيک صدام زد گفتم جانم؟گفت اگه ميشه شمارتونو به من بدين تا من از طريق تلفن از موجوديم مطلع شم.منم گفتم باشه حتما ...شمارمو دادمو شب به موبايلم زنگ زد .اول نشناختم بعدش که يکم گذشت شناختم.ازم برای شام دعوت کرد .من تعجب کردم گفتم شوهرتون...گفت مشکلی نيست من فردا ساعت ۷ بعد ازظهر منتظرم هنوز من جواب نداده گفت با بای و قطع کرد.

من هم فردا طبق آدرسی که بهم داده بود رفتم خونش .وقتی وارد شدم ديدم عجب خونه ی تميزيه.همه چيز مرتب مثل خونه ی تازه عروسا.اومد به استقبالم و ازم دعوت کرد که به سالن برم .يکم با هم صحبت کرديم ساعت ۹ بود که رفتيم و شام خورديم بعد از شام برای جفتمون مشروب ريخت و خورديم .شروع کرد دردو دل بهم گفت که الان ۴ ساله که از شوهرش طلاق گرفته تو اين ۴ ساله از همه کناره گرفته ٬بهم گفت وقتی اونروز برام دستمال آوردی ٬صورتت بنظرم صاف و صادق اومد فکر کردم ميتونم به عنوان يه همدم و يه دوست روت حساب کنم.

اونشب گذشت و من اومدم خونه روابطمون ادامه پيدا کرد خيلی زياد همو ميديديم باهم خريد ميرفتيم٬رستوران ميرفتيم و با هم خوش بوديم.پدر و مادرم ۲ سال بود که شمال زندگی ميکردن منم یه خونه داشتم و تنها زندگی ميکردم.

مينا از من ۱۱ سال بزرگتر بود .يه شب که رفتم پيشش اومد و گونمو بوسيد و نشست رو پام .بهم گفت کيان.. نگاش کردم... گفت احساس ميکنم که خيلی دوست دارم نميدونم چطوری ولی منم ناخودآگاه گفتم منم همينطور.لباشو رو لبام قفل کرد و شروع کرد به مکيدن من هيچ حرکتی نميکردم خودمو در اختيارش ميديدم.منو بلند کرد و برد روی تختش يه سی دی گذاشت که همش آهنگای آروم بود چون ميدونست من موزيک تايتانيک رو خيلی دوست دارم برام گذاشت .به آرومی لباسامو دراورد و شروع کرد به مکيدن لبای من...ديوونه شده بود دوست داشت منو به خودش نزديک کنه محکم بغلم کرده بودو همه بدنمو ميبوسيد .اونشب قشنگ ترين و عاشقانه ترين سکس دنيارو داشتیم با حرفاش عطش منو زياد ميکرد با حرکتای بدنش منو به خودش جذب ميکرد ميخواست منو از جام بلند کنه دیگه طاقت نياوردم لباساشو دراوردم و...

روزا ميگذشت و ما بيشتر به هم عادت ميکرديم...

عسل دوستم بود خيلی دختر خوب و حساسی بود و در مورد من خيلی حسود بود و منم بهش اطمينان ميدادم که بجز اون به هيچ دختری نگاه نميکنم تو اين بين روابطم باهاش بالا گرفت و باهم قرار نامزديو گذاشتيم و پدرشم قبول کرد.

بعد از ۷-۸ ماه که از آشنائيم با مينا ميگذشت ديگه حس میکردم  برام تکراری شده ديگه روی خوش بهش نشون نميدادم اونم اينو حس کرده بود تا اينکه يه شب منو برد خونش.خيلی بهم مشروب داد جفتمون مست بوديم ولی من تو فضا بودم.همينجور که منو ميبوسيد ازم پرسيد منو دوست داری؟با فرياد گفتم عاشقتــــــــــــــــــــم.

بهم گفت ميخوام بهم محرم باشيم خنديدم گفتم چه زود يادت افتاده گفتش حالا ميخوام گفتم باشه ازم قول گرفت که فرداش بريمو صيغه نامه ی محضری بگيريم منم تو عالم خودم گفتم باشه.فرداش من زير بار نرفتم با گريه و زاری منو راضی کرد گفت اين که مهم نيست فقط ميخوام کمتر گناه کنيمو بهم محرم باشيم .بلاخره منو راضی کرد و رفتيم محضر...

بعد از يه ماه بهش گفتم من دارم ازدواج ميکنم و ميخوام ديگه از هم جدا شيم ...اونوقت بود که روی واقعی مينا رو ديدم با جيغ و داد به سينه ی من ميکوبيد و به من فحش ميداد ميگفت از من سوءاستفاده کردی .بهم گفت مطمئن باش که ولت نميکنم بيچارت ميکنم منم خنديدمو رفتم چون با خودم ميگفتم هيچ کاری نميتونه بکنه.

يه روز که رفتم دنبال نامزدم باباش اومد دمه در سلام کردمو دستمو دراز کردم ولی با اخم نگام کرد من گفتم بابا چی شده که هنوز حرفم تموم نشده بود که يه سيليه محکم ازش خوردم .گفتم چی شده گفت کثافت پس فطرت دختر من بخاطر تو تا دم مرگ رفت و تو پی کثافت کاريات بودی.سر در نياوردم گفتم چی شده بهم گفت که مينا زنگ زده و با نامزدم قرار گذاشته و اومده دمه در و همه چيو بهش گفته نامزدم هم بدون اينکه به کسی حرف بزنه يه قوطی قرص خورده .بهم گفت در حال مرگ بوده.تازه فهميدم که يکی از شبائی که من خوابم برده بوده شماره ی نامزدم رو از موبايلم ورداشته.

ديگه نتونستم طاقت بيارم خون جلوی چشمامو گرفته بود.رفتم خونه مينا و با کليدم درو باز کردم .وقتی اومدم تو خونه ديدم هيچ کس نيست همه جارو گشتم تا رسيدم به حموم از لای در شيشه ای حموم ديدم مينا لخت تو وان دراز کشيده و چشماشو بسته.ديگه هيچی نميفهميدم دستو پام داشت ميلرزيد کنترلم دستم نبود رفتمو از تو آشپزخونه کارد رو ورداشتم وقتی برگشتم ديدم بلند شده و پشتش به منه و داره دوش ميگيره

dead

 با تلفن کنار حموم زدم تو شيشه و شيشه شکست وقتی برگشت وچاقو رو تو دستم ديد از ترس داشت ميمرد

dead

چاقو رو کردم تو شکمش و گفتم اين  برای اينکه عاشقم نبودی فقط منو برای خودت ميخواستی... دراوردم و دوباره فرو کردم گفتم اينم برای قشنگترين سکسائی که باهم داشتيم و تو مثل يه بچه از من سوءاستفاده کردی...برای بار سوم چاقو رو تو شکمش فرو کردم و گفتم اينم بخاطر زندگيم که از من گرفتيش...افتاد تو بغلم.همه ی حموم رو خون ورداشته بود با صدای خفيف بهم گفت من دوست داشتم ...و افتاد روی زمين.مثل ديوونه ها تو خونه راه ميرفتم و ميخنديدم بعد از ۱ ساعت تازه فهميدم چيکار کردم.

تا اينکه با شما تماس گرفتمو گفتم که اينجا يه قتل اتفاق افتاده...

جناب قاضی خدا ميدونه که دست خودم نبود ولی پشيمون نيستم چون اون کثافت پاکی و جوونی منو ازم گرفت...

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۳

زندگی من يه بازيچه يه قاب شيشه ای

غروب يکي از روزاي سرد زمستون بود که براي اولين بار ديدمش

تو يه کافي شاپ يه کافي شاپ که ديگه نميتونم پامو اونجا بذارم چون خاطره هاش منو ديوونه ميکنه

تو نگاه اول فقط زيباييش  چشمو گرفت.کي فکر ميکرد?کي فک ميکرد دختري که دارم نگاش ميکنم ميتونه سرنوشتمو تغيير بده؟

اونشب بارون تندي ميومد چشامون بهم دوخته شده بود ولي اون از ترس مادرش نميتونست خوب نگام کنه.وقتي بستنيشو خورد نميخواست ولي همراه مادرش بلند شد و رفت وبا اينکه خودم ميخواستم و دوستام هم خيلي اصرار داشتن دنبالش نرفتم.

چند هفته گذشت يه بار که همراه يکي از دوستام رفته بوديم دانشگاهشون يه لحظه حس غريبي بهم دست داد دختريو ديدم که انگار ۱۰ سال بود ميشناختمش.ولي هرچي فکر ميکردم فايده نداشت انگار حافظم هم از کار افتاده بود.هي نگاش ميکردم اونم با همون شرم و حيا و معصوميتي که تو چشاش موج ميزد نگام ميکرد.خيلي وقت بود اين معصوميت رو تو چش هيچ دختري نديده بودم.بلاخره دلو  زدم به دريا و رفتم جلو ازش پرسيدم من شما رو ميشناسم ؟سرشو انداخت پايين سوالمو دوباره تکرار کردم اينبار به آرومي جواب داد اونشب ...کافي شاپ...

تازه فهميده بودم اگه اونشب نرفتم دنبالش سرنوشت مارو جلوي هم قرار داد در صورتي که نه اون دانشجوي اون دانشگاه بود نه من و هردومون همراه دوستمون به طور اتفاقي تو يروز اومده بوديم اونجا.

براي اولين بار حس کردم اين دختر ارزش اينو داره که ازش تقاضاي دوستي کنم.

ازش خواستم شمارمو بگيره ولي يه دفه سرخ شد  و رنگش پريد با اضطراب گفت نه.نه.من موقعيتشو ندارم اصرار کردم و بهش گفتم من به نظرت احترام ميذارم فقط دليلتو بهم بگو.بهم گفت که اگه خونوادش بفهمن...

منم قبول کردم سوار سرويس که شديم دلش طاقت نياورد ازم پرسيد دانشجويي؟

گفتم آره ازم يکم سوال پرسيد منم پرسيدم موقع پياده شدن ازش خواستم که شماررو بگيره و اونوره خيابون پارش کنه ولي شماره رو گرفت و پاره نکرد.

۲ روز بعد بهم زنگ زد و قصه ی ما شروع شد...

روزاي اول فقط ميخواست منو بشناسه همش ميترسيد چون از پسرا چيزاي خوبي نشنيده بود خودشم تجربه اي نداشت...بخاطر ترس از خونوادش

همش ازم ميپرسيد باهات دوست شم؟باهات دوست شم ؟منم ميگفتم نه ميگفت چرا ميگفتم من خيلي بداخلاقم ميخنديد و ميگفت ما که چيزي نديديم.

دوستيمون ادامه داشت 2-3 روزي يبار همو ميديديمو هرروز بهم زنگ ميزديم.

ولي چيزي که هميشه برام جالبه اينه که هيچ وقت به چشمي غير از رفاقت نگاش نکردم انقد پاک بود و معصوم که اصلا فکر چيزاي ديگه و اينگه اون يه دختره و من يه پسر تو مغزم نيومد براي بار اول بود که روح يه دختر رو دوست داشتم نه جسمشو.

ميترسيدم .ميترسيدم از اينکه بهم وابسته شه اونوقت ديگه نميشد جدا شد

ولي ... اتفاقي که نبايد ميفتاد افتاد بهم گفت دوست دارم...اين جمله رو خيلي شنيده بودم ولي هميشه خنديده بودم ولي اينبار دلم لرزيد.تو همين گير و دار بودم که ازم پرسيد يعني ميشه ما تا هميشه باهم باشيم؟ميشه آيندمون رو باهم رقم بزنيم؟

ديگه نميتونستم اين حرفارو بشنوم شايد خواسته ي خود منم همين بود شايد نميتونستم هيچ کس رو غير از اون تو مغزم جا بدم ولي.ولي من موقعيتشو نداشتم.درست که وضع پدر مادر جفتمون خيلي خوب بود ولي هردومون خيلي جوون بوديم دستمون به هيچ جا بند نبود...

چند روز فکر کردم.بهش گفتم ديگه هيچ وقت نميخوام ببينمت ولي بعد از چند روز دوستش بهم زنگ زد ازم خواست که بهش زنگ بزنم گفت که حالش خيلي بده بلاخره منو راضي کرد بهش زنگ زدم.

ازش خواستم ديگه هيچ وقت به من نگه دوست دارم منو فقط دوسته خودش بدونه و اونم به سختی قبول کرد .

ولي رفتار من خيلي بد شده بود همش اذيتش ميکردم دست خودم نبود ولي ...

ديگه داشتم خودمو درست ميکردم همه ي خلافامو کنار گذاشتم داشتم خونوادمو راضي ميکردم که بريم خواستگاريش تا يروز...

تا يروز با گريه به خونمون زنگ زد ازش پرسيدم چي شده سعي کردم آرومش کنم ولي همش گريه ميکرد ازش خواستم بياد تا همديگرو ببينيم رفتيم همون کافي شاپ خودمون

بهم گفت يه خواستگار پولدار اومده قبول نکرده ولي پدرش گفته اگه قبول نکردي ديگه تو اين خونه نمون ديگه هيچي براش مهم نبود براي اولين بار سرشو گذاش رو شونمو گريه کرد .تو همون حالت سرشو آورد بالا و ازم پرسيد تو منو ميخواي يا نه؟من خشکم زده بود نميدونستم چي بگم با اون چشاي معصوم و پر اشکش زل زده بود تو چشمام يه دفه بهش گفتم آره .آره ميخوامت.يه دفه تو چشاش برق خوشحاليو ديدم اشکاشو پاک کرد و زل زد تو چشام ولي گفت چطوري؟پدرم ميگه بايد با اون ازدواج کنم .بيا فرار کنيم من از جام بلند شدم و گفتم نه اين مسخره بازيا همش ماله فيلماس دوباره زد زير گريه وطاقت نياوردم نشستم گفتم ۲ روز بهم فرصت بده فکر کنم وتو اين ۲ روز بهم زنگ نزن قبول کرد.تو اين ۲ روز کارم شده بود سيگار و سيگارو سيگار داشتم داغون ميشدم

بلاخره تصميممو گرفتم...

الان2سال از اون ماجرا ميگذره حالا يه بيکارم يه الاف .

باهم فرار کرديم ولي دستگير شديم .بهم نگفته بود که عموش تيمساره نيروي انتظاميه.هنوز 10 روز نگذشته بود که گرفتنمون تو يه رستوران.

باباش از من شکايت کرد ولي وقتي که فهميد دخترش سالمه مثل روز اول .خودشو کشيد کنار.به جرم آدم ربائی6 ماه زندان بودم .از دانشگاه اخراج شدم.از خونواده طرد شدم حالا دارم تو يه مغازه فروشندگي ميکنم.دختري هم که دوسش داشتم ديگه هيچ وقت نديدم و بعدآ فهميدم که با همون خواستگارش با گريه و ناراحتي ازدواج کرده و شوهرش بردتش خارج.

اينم سرگذشت من بود يه دوستيه ساده همه چيه منو نابود کرد ديگه هيچ کس رو ندارم فقط خودمم و خدا .ديگه هيچ اميدي براي زندگي ندارم.ولي زندگي ادامه داره با همه ي پستي و بلندياش.

خيلی وقته که به خوابم نميای ٬توئی که تمومه دنيای مني.ديگه شعرای منو نميخونی ٬توئی که تنها دليل بودنی 

بدون تو زندگي براي من تموم شد...

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

حرف دل!!!

آخرين بار که او را ديدم گردنبند صليبی به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه ميدهی گفتم :بر سر هر گوری صليبی مينهند اين صليب را بر گردنت بر بالای قلبت بياويز زيرا آنجا گورستانه  عشق من است

 ********

اگر يروز فهميدی که ۱۰۰۰ نفر دلشون برات تنگ شده بدون که اوليش منم

اگر يروز فهميدی که ۱۰۰ نفر دلشون برات تنگ شده بدون که اوليش منم

اگر يروز فهميدی که ۱۰ نفر دلشون برات تنگ شده بدون که اوليش منم

اگر يروز فهميدی که ۱ نفر دلش برات تنگ شده بدون که اوليش منم

اگر يروز فهميدی که کسی دلش برات تنگ نشده بدون که من مردم!!!!

 ********

 

 

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

رفاقت بالاتر از برادری!!!

 

وقتی خدمتشون تموم شد باهم عهد کردن که تا آخر عمر برادر هم باشن.

ابراهيم از يه خونواده ی فقير بود و تو خوزستان زندگی ميکرد.ولی نيما خونواده ی ثروتمندی داشت و تو تهران زندگی ميکرد.

بعد از يه ماه از جدائيشون نيما به ديدن ابراهيم رفت.با اينکه دست ابراهيم تنگ بود ولی با کلی قرض بهترين غذاهارو برای نيما تهيه کرد.

يه بار نيما چشمش به دختر همسايه ی ابراهيم خورد و به ابراهيم گفت که ازش خوشش اومده و ميخواد باهاش ازدواج کنه .اون دختر نامزد ابراهيم بود ولی از خودش گذشت و تونست بسختی نامزدشو راضی کنه که با نيما ازدواج کنه بلاخره ازدواج سر گرفت و نيما به تهران برگشت و قرار شد ابراهيم به تهران بياد و به خونه ی نيما بره.

چند ماه بعد  ابراهيم که تمام پزشکای جنوب از مادرش قطع اميد کرده بودن مجبور شد برای عمل مادرش به تهران بياد.اما بيمارستان اعلام کرد که خرج عمل ۲ ميليونه.

ابراهيم که پول سفرش به تهران رو هم با قرض جور کرده بود نميتونست همچين پولی رو جور کنه.

به فکر نيما افتاد رفت دنبال آدرس نيما ولی وقتی به اونجا رسيد خدمتکار که ابراهيم رونميشناخت اونو از اونجا رد کرد و گفت که نیما از اونجا رفته.

ابراهيم ناراحت و سردرگم همونجا نشست.

يه موتور سوار که داشت از اونجا رد ميشد وقتی ابراهيم و مادرشو ديد از ابراهيم دليل ناراحتيشو پرسيد و ابراهيم هم جريان مادرشو به موتور سوار گفت.موتور سوار ۲ ميليون به اون داد و گفت هروقت که دوست داشتی بهم پس بده.ابراهيم همکه از همه جا رونده و مونده شده بود تشکر کرد و آدرس موتور سوار رو گرفت و رفت.

وقتی مادرش بستری شد ابراهيم خسته و گرسنه کنار اتاق مادرش نشسته بود که زنيوديد که جلوش وايساده .زن ازش در باره ی دليل ناراحتيش گفت و از رفيق نامردش که اونو تنها گذاشتو ازدر خونش روند.

زن خودشو معرفی کرد و گفت که اسمش محبوبس

محبوبه بهش دلداری داد و ازش خواست که به خونش بياد و کمی استراحت کنه.

ابراهيم هم قبول کرد وقتی به خونه رسيدن ابراهيم دختری و ديد که از همون نگاه اول ابراهيم رو مجذوب خودش کرد.

ابراهيم از محبوبه در باره ی دختر پرسيد و محبوبه بهش گفت که اسمش عسله و عسل دخترشه.ابراهيم با خجالت و ترس علاقشو نسبت به عسل به محبوبه گفت و محبوبه با خوشروئی قبول کرد و قرار شد که بعد از مرخصی مادرش به خواستگاريه عسل بيان.

مادر ابراهيم مرخص شد و به همراه ابراهيم به خواستگاريه عسل اومدن.وقتی مادر ابراهيم وضع زندگی عسل رو ديد حاضر نشد که داخل بيادو از عسل خواستگاری کنه ولی با اصرار ابراهيم بلاخره قبول کرد.

عسل هم به ابراهيم جواب مثبت داد و عروسی اونا سر گرفت.

شب عروسی ابراهيم نيما رو ديد که همراه زنش که قبلا نامزد ابراهيم بود وارد مجلس شد.

ابرهيم ميکرفون رو گرفت .خيلی زياده روی کرده بود ولی بازم ادامه داد.گفت اوليو ميخورم به سلامتيه کسی که نامرد بود و رفيقشو تنها گذاشت.دوميو ميخورم به سلامتيه کسی که به خاطرش از نامزدم گذشتم داغون شدم اما به روم نياوردم تا يه وقت شرمنده نشه.سوميو ميخورم به سلامتيه کسی که دسته همه ی نامدارو از پشت بسته.

نيما با لبخند اومد بالا و مشروب رو از دسته ابراهيم گرفت واسه ی خودش يه گيلاس ريختو گفت این گيلاس رو ميخورم به سلامتيه کسی که وقتی خدمتکارم به من گفت که کسيو به نام ابراهيم از دمه در رد کرده خدمتکارمو اخراج کردم.وقتی نا اميد تو خيابون نشسته بود دوستمو فرستادم و بهش خرج عمل مادرشو دادم.وقتی خسته و گرسنه تو بيمارستان بود مادرمو فرستادم و اونو تو خونه مادرم نگه داشتم.وقتی از خواهرم خوشش اومد خواهرمو به عقدش دراوردم.کسی که تمام مردای دنيا پيشش هيچن چون از عزیز ترين چيزش بخاطر من گذشت!!!

****کيان****

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

سوالات تفرقه بر انگيز خانومها!!!

سلام و ۱۰۰ تا سلام به همه ی دوستای خوبم

عيد همگی مبارک بلاخره عيد شد منم مسافرت بودم سر همين نتونستم به موقع آپديت کنم.

اميدوارم سال خوبی داشته باشين و هميشه موفق باشين.

دعا کنين امسال يکی بتونه اين فانوس خاموش رو دوباره روشن کنه

خوب بريم سر اصل مطلب                               

-------------------------------------------------------------------------------

سوالهاي تفرقه بر انگيز!

بر اساس يه تحقيق ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند! چون اگه جوابهاشون مبني بر حقيقت داده بشه شر به پا ميشه!! ... اين ۵ سوال عبارتند از:

۱- به چي فکر مي کني؟ ... ۲- آيا دوستم داري؟ ... ۳- آيا من چاقم؟ ... ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟ ... ۵- اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟

براي مثال:
>>> ۱- به چي فکر مي کني؟
جواب مورد نظر براي اين سوال اينه: “عزيزم! از اينکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به اين فکر مي کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتني و متفکر و با شعور و زيبايي هستي و من چقدر خوشبختم که با تو زندگي مي کنم.“ ... البته اين جواب هيچ ربطي به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به يکي از موارد زير فکر مي کرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقي!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بميري پول بيمه ات رو چطوري خرج کنم؟
يه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترين جواب رو به اين سوال داده... اون گفته: “اگه مي خواستم تو هم بدوني به جاي فکر کردن ، درباره ش حرف مي زدم!“
>>> ۲- آيا دوستم داري؟
جواب مورد نظر اين سوال “بله“ است! و مردهايي که محتاط ترند مي تونن بگن: “بله عزيزم!“ ... و جوابهاي اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اينطور باشه!
ب) اگه بگم بله ، احساس بهتري پيدا مي کني؟
ج) بستگي داره که منظورت از دوست داشتن چي باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کي؟ ... من؟!
>>> ۳- آيا من چاقم؟
واکنش صحيح و مردانه نسبت به اين سوال اينه که با اعتماد به نفس و تاکيد بگين “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنين! ... جوابهاي اشتباه اينها هستند:
الف) نمي تونم بگم چاقي... اما لاغر هم نيستي!
ب) نسبت به چه کسي؟!
ج) يه کمي اضافه وزن بهت مياد!
د) من چاق تر از تو هم ديدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم به بيمه ات فکر مي کردم!
>>> ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون دختره“ در اينجا مي تونه يه دوست قبلي يا يه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردين و يا هنرپيشه ء يه فيلم باشه... در هر حال جواب درست اينه که: “نه! تو خوشگلتري!“ ... جوابهاي غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو ديگه اي خوشگله!
ب) نمي دونم اينجور موارد رو چطوري مي سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصيت بهتري داري!
د) فقط از اين بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم راجع به رژيم لاغريت فکر مي کردم!
>>> ۵- اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
جواب صحيح: “آه عزيزترينم! در حادثه ء اجتناب ناپذير فقدان تو ، زندگي برام متوقف ميشه و ترجيح ميدم خودمو زير چرخ اولين کاميوني که رد ميشه بندازم!“ ... اين سوال ، همونطور که توي گفتگوي زير مي بينين ، ممکنه از سوالهاي ديگه طوفاني تر باشه! ...
زن: عزيزم... اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
مرد: عزيزم! چرا اين سوالو مي پرسي؟ اين سوال منو نگران مي کنه!
زن: آيا دوباره ازدواج مي کني؟
مرد: البته که نه عزيزم!
زن: مگه دوست نداري متاهل باشي؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمي کني؟
مرد: خيلي خب! ازدواج مي کنم!
زن (با لحن رنجيده): پس ازدواج مي کني؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتي سکوت): آيا باهاش توي همين خونه زندگي مي کني؟
مرد: خب بله! فکر کنم همين کار رو بکنم!
زن (با ناراحتي): بهش اجازه ميدي لباسهاي منو بپوشه؟
مرد: اگه اينطور بخواد خب بله!
زن (با سردي): واقعا“؟ لابد عکسهاي منو هم مي کني و عکسهاي اونو به ديوار مي زني!
مرد: بله! اين کار به نظرم کار درستي مياد!
زن (در حالي که اين پا و اون پا مي کنه): پس اينطور... حتما“ بهش اجازه ميدي با چوب گلف من هم بازي کنه!
مرد: البته که نه عزيزم! چون اون چپ دسته!!!

خوب پس خانوما يادشون باشه که از اين سوالا نپرسن

عيدتون مبارک

 

 

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳

فرق زن و دوچرخه!!!

چرا دوچرخه خريدن از زن گرفتن بهتره؟
۱- دوچرخه ها حامله نميشن!
۲- شما هر موقع از ماه می تونين با دوچرخه تون سواری کنين!
۳- دوچرخه ها پدر و مادر ندارن!
۴- دوچرخه ها نمی نالند ، مگه اينکه واقعا“ يه مشکلی وجود داشته باشه!
۵- شما می تونين دوچرخه تون رو با دوستاتون شريک بشين!
۶- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما سوار چند تا دوچرخه ء ديگه شدين!
۷- موقع سواری ، شما و دوچرخه تون می تونين هر دو در يک زمان به پايان کار برسين!
۸- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما به دوچرخه های ديگه زل بزنين!
۹- شما هيچوقت نمی شنوين که: “مژده! شما دارين صاحب يه دوچرخه ء کوچيک ميشين“!
۱۰- اگه دوچرخه تون مشکلی برای سواری پيدا کنه می تونين تعميرش کنين!
۱۱- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما مجله ء دوچرخه بخرين!
۱۲- اگه دوچرخه تون شل باشه می تونين سفتش کنين!
۱۳- اگه دوچرخه تون رديف نباشه مجبور نيستين با بحث و گفتگو سياست به خرج بدين!
۱۴- شما به کسی که روی دوچرخه تون کار می کنه احساس حسادت نمی کنين!
۱۵- اگه حرف بدی به دوچرخه تون بزنين مجبور نيستين برای سواری بعدی ، کلی عذرخواهی کنين!
۱۶- شما تا هر موقعی که دلتون می خواد می تونين روی دوچرخه تون سواری کنين ، بدون اينکه جراحتی برداره!
۱۷- شما می تونين هر موقعی که می خواين سواری رو متوقف کنين ، بدون اينکه دوچرخه تون ديوونه بشه!
۱۸- دوچرخه ها بهتون توهين نمی کنن اگه سوارکار خوبی نباشين!
۱۹- دوچرخه ء شما نمی خواد با بقيه ء دوچرخه ها بره بيرون!
۲۰- دوچرخه ها اهميتی نميدن اگه شما دير به پايان برسين!
۲۱- شما مجبور نيستين قبل و بعد از سواری برين حمام!
۲۲- اگه دوچرخه تون قشنگ به نظر نمی رسه می تونين رنگش کنين يا قطعاتش رو عوض کنين!
۲۳- شما می تونين اولين باری که دوچرخه رو می بينين باهاش سواری کنين ، بدون اينکه مجبور باشين برای شام ببرينش بيرون يا ببرينش سينما يا ...!
۲۴- تنها وسيله ء محافظتی که موقع سواری با دوچرخه مجبورين بپوشين ، يه کلاهه!
۲۵- توی مهمونی ها راحت می تونين تعريف کنين که چه سواری خوبی با دوچرخه تون داشتين!?

                                              

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢

شهر حقيقت!!!

سرزمينی بود که همه‌ی مردمش دزد بودند. شب‌ها هر کسی شاه‌کليد و چراغ‌دستی دزدانه‌اش را بر می‌داشت و می‌رفت به دزدی خانه‌ی همسايه‌اش. در سپيده‌ی سحر بازمی‌گشت، می‌دانست که خانه‌ی خودش هم غارت شده است.

و چنين بود که رابطه‌ی همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمی‌کرد. اين از آن می‌دزديد و آن از ديگری و همين‌طور تا آخر و آخری هم از اولی. خريد و فروش در آن سرزمين کلاه‌برداری بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه می‌گذاشتند. حکومت، سازمان جنايت‌کارانی بود که مردم را غارت می‌کرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاه‌گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگی بی‌هيچ کم و کاستی جريان داشت و غنی و فقيری وجود نداشت.

ناگهان ـ کسی نمی‌داند چه‌گونه ـ در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شب‌ها به جای برداشتن کيسه و چراغ‌دستی و بيرون زدن از خانه، در خانه می‌ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.

دزدها می‌آمدند و می‌ديدند چراغ روشن است و راهشان را می‌گرفتند و می‌رفتند.

زمانی گذشت. بايد برای او روشن می‌شد که مختار است زندگی‌اش را بکند و چيزی ندزدد، اما اين دليل نمی‌شود چوب لای چرخ ديگران بگذارد. به ازای هر شبی که او در خانه می‌ماند، خانواده‌ای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت.

مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت. شب‌ها از خانه بيرون می‌زد و سحر به خانه بر می‌گشت، اما به دزدی نمی‌رفت. آدم درستی بود و کاريش نمی‌شد کرد. می‌رفت و روی پُل می‌ايستاد و بر گذر آب در زير آن می‌نگريست. بازمی‌گشت و می‌ديد که خانه‌اش غارت شده است.

يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه‌ی خالی‌اش نشسته بود، بی‌غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. می‌گذاشت که از او بدزدند و خود چيزی نمی‌دزديد. در اين صورت هميشه کسی بود که سپيده‌ی‌ سحر به خانه می‌آمد و خانه‌اش را دست نخورده می‌يافت.

خانه‌ای که مرد خوب بايد غارتش می‌کرد. چنين شد که آنانی که غارت نشده بودند، پس از زمانی ثروت‌ اندوختند و ديگر حال و حوصله‌ی دزدی رفتن را نداشتند و از سوی ديگر آنانی که برای دزدی به خانه‌ی مرد خوب می‌آمدند، چيزی نمی‌يافتند و فقيرتر می‌شدند. در اين زمان ثروتمندها نيز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بی‌بند و بست‌تر کرد، زيرا خيلی‌ها غنی و خيلی‌ها فقير شدند.

حالا برای غنی‌ها روشن شده بود که اگر شب‌ها به روی پل بروند، فقير خواهند شد. فکری به سرشان زد: بگذار به فقيرها پول بدهيم تا برای ما به دزدی بروند. قراردادها تنظيم شد، دست‌مزد و درصد تعيين شد. و البته دزدها ـ که هميشه دزد خواهند ماند ـ می‌کوشيدند تا کلاه‌برداری کنند. اما مثل پيش غنی‌ها غنی‌تر و فقيرها فقيرتر شدند.

بعضی از غنی‌ها آن‌قدر غنی شدند که ديگر نياز نداشتند دزدی کنند يا بگذارند کسی برايشان بدزدد تا ثروت‌مند باقی بمانند. اما همين که دست از دزدی بر می‌داشتند، فقير می‌شدند، زيرا فقيران از آنان می‌دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهبانی کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنين بود که چند سالی پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفی از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غنی سخن گفته می‌شد، در حالی‌که همه‌شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب، نمونه‌ای منحصر به فرد بود و خيلی زود از گرسنگی درگذشت

 

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢

تو به اِكس‌پارتي دعوتي!

بررسي علل گرايش جوانان امروزي به شركت در ميهماني‌هاي ريو

ترجمة دكتر ليلا پرورش

HydroForum® Group نيكي مانند هزاران جوان ديگر مي‌خواست در يك ميهماني رِيو (Rave) شركت كند. او براي فرار از مشكلات و گذراندن لحظاتي شاد به همراه دوستانش مي‌خواست در اين ميهماني شركت كند. يكي از آنها يك بطري اكستازي در ماشين خود داشت. نيكي و دوستانش هركدام قسمتي از مايع داخل بطري را نوشيدند.
پس از گذشت زماني نه‌چندان طولاني، آثار دارو نمايان شد. نيكي رقصيد و رقصيد و رقصيد. در حقيقت او نيرويي فراتر از توان خود يافته بود. يكي از دوستانش روز بعد به پليس گفت: «نيكي هيچ‌چيز نمي‌فهميد.»
صبح فردا، نيكي را مرده پيدا كردند. علت مرگ او مسموميت با داروي اكستازي بود.

رقص با اكستازي
اكستازي يكي از مشهورترين مواد اعتيادآور رايج در ميان جوانان امروزي است. بر اساس آمارهاي تخميني، 8/2 ميليون جوان در سراسر دنيا حداقل يك‌بار در طول عمر خود از اين ماده استفاده كرده‌اند و بسياري از آنان، با وجود آگاهي از مخاطرات احتمالي، مصرف اين ماده را ادامه مي‌دهند.
اكستازي يا «داروي طراح» ماده‌اي است كه در ميهماني‌هاي ريو مصرف مي‌شود. ميهماني‌هايي كه شركت‌كنندگانشان ساعت‌هاي متمادي با موسيقي الكترونيكي و رقص نور مي‌رقصند. در اين قبيل ميهماني‌ها، مواد شادي‌آور و فرح‌بخش مصرف مي‌شود. معمولاً ريو را در فضاهاي باز يا غيرقابل كنترل مانند پارك‌هاي جنگلي و انبارهاي متروكه برگزار مي‌كنند. ولي گاه در محافل خانگي نيز چنين مجالسي برپا مي‌شود. هزاران جوان در اين ميهماني‌ها، كه بيش از دو روز طول مي‌كشند، شركت مي‌كنند. اكستازي ميل به خوردن و خوابيدن را مهار مي‌كند؛ در نتيجه، اين افراد مي‌توانند بدون نياز به خوردن و خوابيدن در ميهماني‌هاي چندروزه شركت كنند. البته گاه كم‌آبي‌هاي بسيار شديد و خستگي مرگ‌بار شركت‌كنندگان را از پا درمي‌آورد.

همة شركت‌كنندگان ميهماني‌هاي ريو اكستازي مصرف نمي‌كنند. ولي همة آنها شاهد مصرف اين قرص‌ها خواهند بود. فروشندگان اين قرص‌ها مي‌گويند كه اكستازي بي‌خطر است. شما را آرام مي‌كند و دركتان را بالا مي‌برد. كمك مي‌كند تا شادتر باشيد و بهتر زندگي كنيد. اما اين حالات تنها مدت‌زمان كوتاهي وجود دارند. اكستازي شادي كاذبي را در شما به‌وجود مي‌آورد و پس از گذشت چند روز، بدترين لحظات زندگي‌تان را تجربه خواهيد كرد.


بر اساس نتايج آماري، در فاصلة سال‌هاي 1998 تا 1999، موارد مرگ ناشي از مصرف اكستازي 400 درصد افزايش يافته است. همچنين، از سال 1996 تا 1999، اورژانس بيمارستان‌هاي سراسر دنيا با 9 برابر افزايش شمار مسموميت با اكستازي مواجه شده‌اند. يعني، تعداد موارد مسموميت در اين دورة زماني از 319 نفر به 2850 نفر رسيد. اكثريت قربانيان كمتر از 25 سال سن داشتند.
بعضي از جوانان معتقدند كه ميزان اكستازي مصرف‌شده در اين ميهماني‌‌ها بسيار بيشتر از مقادير حقيقي گزارش شده است. آنها براي كاستن از نگراني والدينشان، مخاطرات ناشي از مصرف اكستازي را جزئي جلوه مي‌دهند.

يكي از علل افزايش مصرف اين دارو تبليغات غلط در مورد آن است. مبلغان آن مي‌گويند كه آثار مضر اين دارو بيشتر از الكل و تنباكو نيست.
هر فردي كه در ميهماني ريو شركت مي‌كند، در معرض خطر استفاده از اكستازي قرار مي‌گيرد. شروع مصرف اين ماده، حتي در حد يك تجربه، مرگ‌آور است. كساني كه زندگي‌شان با مصرف اين دارو نابود شده است از اين قرص با عنوان كوكائين ميهماني ريو نام مي‌برند.

سازمان غذا و داروي امريكا شمار مصرف‌كنندگان اكستازي را در سال 2001، 1/8 ميليون نفر ذكر كرده است. به نظر مي‌رسد كه اين رقم در سال جاري در حدود 5/6 ميليون نفر افزايش يافته باشد. در فاصلة سال‌هاي 1995 تا 2001، تعداد افراد 10 تا 18 ساله‌اي كه از اين ماده استفاده كرده‌اند در حدود 140 درصد افزايش يافته است. همچنين، 92 درصد افرادي كه مصرف اكستازي را شروع كرده‌اند، بعدها به مواد ديگري مانند ماري‌جوانا، آمفتامين، كوكائين و هروئين روي آورده‌اند.

ماده‌اي نشاط‌آور براي جوانان
هر فردي ممكن است به دلايل مختلفي داروهاي نشاط‌آور را امتحان كند. بسياري از جوانان تحت تأثير سخنان دوستان خود، در مورد ايجاد احساسات هيجان‌انگيز كاذب و از بين رفتن ممنوعيت‌هاي اخلاقي، از اين ماده استفاده مي‌كنند. تنش و مشكلات خارج از توان فرد مشوقي نيرومند براي مصرف چنين موادي است، اما به تنهايي نمي‌تواند دليل قانع‌كننده‌اي براي شروع مصرف آنها باشد.
بعضي افراد براي رهايي از آلام ناشي از صدمات روحي يا مشكلات جسمي به اين داروها پناه مي‌آورند. فرار از افسردگي، رسيدن به آرامش، داشتن زندگي شادتر، و ايجاد تنوع در روند يكنواخت و مأيوس‌كنندة زندگي از ديگر دلايل روي آوردن جوانان به اين قبيل مواد است.

اما علت هرچه باشد، اين داروها راه‌حلي موقتي براي فرار از مشكلات هستند و پس از محو آثار مصرف آنها، مشكلات و احساسات ناخواسته، به شكلي شديدتر و سخت‌تر از حالت اوليه، درك مي‌شوند. به مرور، فرد به مقدار بيشتري از اين داروها براي تحمل مشكلات جديد خود نياز خواهد داشت.
ليز، يك مصرف‌كنندة اكستازي، مي‌گويد: «در يك ميهماني ريو، مردي كه به مقدار زياد و به‌طور مداوم اكستازي مصرف مي‌كرد، خود را پرتقال مي‌دانست. يكي ديگر از مصرف‌كنندگان فكر مي‌كرد كه مگس است و به دفعات سرش را به شيشة پنجره مي‌كوبيد.»

قرص عشق (Love Pill)
اكستازي قرص عشق نيز خوانده مي‌شود. اين قرص ادراك شخص را از رنگ‌ها و اصوات به ميزان زيادي افزايش مي‌دهد و در هنگام برقراري رابطة جنسي، درك حسي ناشي از لمس شدن و نوازش را بالا مي‌برد.
اكستازي يك قرص توهم‌زاست و بر مغز اثر مي‌گذارد. مواد توهم‌زا تصاوير را در مغز افراد مخلوط مي‌كنند. آنها مي‌توانند تداعي‌گر صحنه‌هاي غم‌انگيز يا هراسناك زندگي گذشتة فرد باشند. گاه شخص بدون آن‌كه آگاه باشد، اين تصاوير را در ضمير ناخودآگاه خود حفظ كرده است.
مصرف قرص‌هاي عشق باعث افسردگي، گيجي، اضطراب بيش از حد، بدبيني، جنون گذرا و اختلالات رواني مي‌شود.

ممنوعيت استفاده از اكستازي
اكستازي در تقسيم‌بندي دارويي در گروه اول قرار داده شده است. به اين معنا كه هنوز مصارف پزشكي اين داروي خطرناك تأييد نشده است. از ديگر اعضاي اين گروه دارويي مي‌توان به هروئين، كوكائين، ال اس دي (LSD) و آمفتامين اشاره كرد.
در كشور امريكا، جريمة به همراه داشتن اين ماده و پخش يا توليد آن از 100 هزار دلار جريمة نقدي تا 99 سال زندان متغير است.
يك مصرف‌كنندة دائمي اكستازي مي‌گويد: «اگر هر شب اكستازي بخوريد، سرما وجودتان را فرا مي‌گيرد. كليه‌هايتان از كار مي‌افتند و پادرد خواهيد داشت. لب‌ها و انگشتانتان را آن‌قدر مي‌جويد كه به خونريزي مي‌افتند.»

چند توصيه به معتادان داروهاي نشاط‌آور
هرچند كه آثار جانبي ناشي از قطع مصرف اكستازي در نظر مصرف‌كننده غيرقابل مهار و وحشتناك است، باز هم راه‌حل‌هايي وجود دارد.
اولين قدم، فهميدن علت اعتياد فرد به مادة اعتيادآور است. در سال 1969، هنگامي كه مصرف اين‌گونه مواد به حداكثر خود رسيده بود، محققي نوشت: «فردي كه افسرده و دردمند است و با دارودرماني از لحاظ جسمي به آرامش نمي‌رسد، خودبه‌خود كشف مي‌كند كه با استفاده از مواد مخدر آرام مي‌شود.»
بسياري از افراد به اشتباه تصور مي‌كنند كه با مصرف مواد شادي‌افزا «بهتر مي‌شوند»، «بهتر فعاليت مي‌كنند» يا «شادتر مي‌شوند». اين فقط يك هذيان است. اين مواد دير يا زود جسم و روان را نابود مي‌كنند. فشار زندگي مدرن، انسان امروزي را در خود غرق كرده است. اما باز هم راه‌حل‌هايي وجود دارد.

ورزش، رژيم غذايي، پياده‌روي طولاني‌مدت همراه با مشاهدة طبيعت باعث القاي احساس رضايت و آرامش مي‌شود. صحبت با يك فرد قابل اعتماد در مورد مشكلات مي‌تواند كمك‌كننده باشد. مصرف مواد اعتيادآور و شادي‌افزا راه‌حل واقعي مشكلات زندگي نيست. نتايج و تبعات مصرف اين داروها بسيار بدتر و وحشتناك‌تر از مشكلات اوليه‌اي است كه فرد براي رهايي از آنها به اين مواد پناه آورده است. روي آوردن به مواد و داروهايي از اين قبيل پا گذاشتن در جادة ناهمواري است كه فرد براي رسيدن به جهنم انتخاب مي‌كند.

جوانان اميدهاي آينده‌اند. والدين بايد با فرزندان خود صحبت كنند و وقت بيشتري را به آنها اختصاص دهند. به مشكلات جوانان گوش فرا دهيد. آرزوهايشان را بشنويد. از تلاش‌هاي آنها، هرچند بدون نتيجه باشد، قدرداني كنيد. توانايي‌هاي آنها را تمجيد و روحيه‌شان را تقويت كنيد. با آنان در مورد داروهاي خطرناك و استفادة نابجا از آنها صحبت كنيد. شما مي‌توانيد زندگي فرزند خود را نجات دهيد.

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

هی....

سکوت نگاه

از زمانه دلم گرفته است، اما نه به اندازه سکوت تو ، نه به اندازه گذشت بي تفاوتت از جاده هاي بي کسي ، تويي که تمام خاطرات مرا از آن خود کرده اي و از من يک غريبه ساخته اي ، غريبه با خودم،با احساسم، با لحظه هاي بي قراريم و... ،امروز چشمان منتظر خود را بر جاده ها دوخته ام تا تو بيايي و دوباره سکوت نگاهت را ببينم...

شهر غم

دير زماني است که قلب من منزلگاه و توقف گاه غم است.حس ميکنم بايد کسي پيدا شود تا دستي از مهر بر قلب غم بسته من بکشد، اما جز افسوس و آه چيزي از اين دل به آسمان نمي رود ، زندگي برايم کوير خشکي شده است که در آن نه احساسي است، نه شوري ، نه عطري، نه طراوتي و نه...اميدي.

ــــ آن گل سرخي که دادي در سکوت خانه پژمرد، آتش عشق و محبت در خزان سينه ام مرد، آخر اي محبوب زيبا بعد از آن دير آشنايي، آمدي خواندي برايم قصه ي تلخ جدايي...

ــــ حرف يک روز و دو روز نيست، سالهاست که مرا پايبند حضور خود کرده اي، هي... تعلق خاطر بي دريغ من... آسان نيافته ام تورا که بتوانم ساده به نديدنت عادت کنم...

ــــ گفته بودي پايبند دل دادگي ام، پس کجا مي روي اين طور بي قرار؟!...

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢

بد شانسی!!!

سلام به همه ي دوستاي خوب و نازنازيم...

اين مطالب رو از مجله ي ۴۰ چراغ خوندم. خيلي باحاله...

در مورد ضايع يا ذايغ شدنه(آخرش ما نفهميديم اينو با کدوم (ض ز ذ ) مينويسن) اصلا سه شدن بهتر تره

... تو ماشين نشسته بودم که يکي از دوستانم پياده شد. اومدم با شتاب سرم و از شيشه ببرم بيرون تا با اون خداحافظي کنم غافل از اينکه شيشه ماشين بالاست و دماغ و صورت و چش و چارو دک و پوزم چنان به شيشه اصابت کرد که در يه لحظه جداکردن اينا از هم غيرقابل امکان بود و لحظاتي بعد يه قوزناقابل هم روي دماغم سبز شد...!

...خانه ما کرج بود و اونشب سرد زمستوني من مثل هميشه با يه موله پشتي و کلي بندو بساط ديگه خسته و کوفته داشتم برميگشتم خونه و طبق معمول اولين تاکسي که جلوي پام براي کرج ترمز کرد جلو پيش يه فرد ديگه از جنس جوات! نشستم.هنوز راه نيفتاده بوديم که من چرتم گرفت و براي اينکه در حال چرت زدن کوله پشتيم نيفته آن را بالاتر کشيدم و در بغلم گرفتمش.اومدم چرت بزنم که کوله ليز خورد و به جلو رفت که دوباره گرفتمش و محکم تر اونو به خودم چسبوندم. در همين بين بغل دستيم برگشت و به من لبخند زد. داخل ماشين تاريک بود و هر از گاهي با نور ماشينها که عبور ميکردن روشن ميشد. لبخند مرد برام توجيه نشد اما فکر کردم لابد کوله پشتيم اونو اذيت کرده . به همين دليل کوله رو دوباره بالاتر گرفتم تا کمتر اذيت شه. اما مرد دوباره برگشت و در حالي که به من نگاه ميکرد شروع به لبخند ردن کرد. عجب گيري افتاده بودم! به خودم فحش دادم که ديگه صندلي جلو نشينم و در همين حال دوباره کوله پشتي رو بالاتر کشيدم. طوري که به نزديکيهاي صورتم رسيد و با اخم به جاده نگاه کردم.در همان زمان وارد کرج شديم و چراغ هاي بلوار داخل ماشين رو روشن کرد.که ناگهان ديدم چيزي در اطراف کتفم تکون خورد. خداي من چي ميديدم؟ ناگهان متوجه شدم تا حالا به جاي کوله پشتيم دست بغايم رو بغل کرده بودم! جنس کاپشن اون و کيف من شبيه هم بوده و من فکر کردم که کولمه در حالي که کوله ام همون ابتداي راه پايين پام افتاده بود و من نميدونستم. تازه معناي اون لبخندها رو فهميدم و متوجه شدم که بدبخت چه آدم ساده اي هم بوده و تو ذهنش درباره ي من چه فکري کرده. به هر حال دست مبارکش رو با معذرت به خودش برگردوندم و با کلي معذرت خواهي ازش خداحافظي کردم. داشتم از خنده مي مردم. چند قدمي که از اون دور شدم دوباره برگشتم تا بهش نگاه کنم... که ديدم اونم برگشت و او مات و من خندان چشممان در هم گره خورد...!

يادته اون روزا مي گفتي: اگه تو بخواي ماه رو هم از تو آسمون واست ميارم؟؟؟

حالا من نه ماه رو ازتو ميخوام نه خورشيد رو...

فقط دلم ميخواد هنوز هم مثل همون روزها دوسم داشته باشي.....

تقديم به عشق

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

تفاوت احساسی بين زن و مرد!!

 
تفاوت هاي احساسي بين زن و مرد…
يكي از موارديكه هميشه گريبانگير دخترها و پسرها بوده است عدم درك تفاوتهاي احساسي بين آنها مي باشد.دخترها مي خواهند بدانند كه چرا مردها اينقدر سردند!واحساس توي مخشان نميرود!…پسرها هم ميخواهند بدانند كه چرا دختر ها منطقي تر نميشوند و همش با احساسات زندگي ميكنند!…اين مورد يك مبحث فوق العاده پيچيده روانشناسي ميباشد.من براي قابل درك شدن آن مجبور شدم مسائل را ساده كنم اميدوارم كه بتونم با اينكار مفهوم علميشو برسونم….


اصل روانشناسي:
زن و مرد از نظر بار احساسي داراي گرايشات و تفاوتهاي مختلفي هستند.منحني سينوسي احساسات در زنها و مردها تغييرات زيادي دارد و امكان مقايسه اين دو با هم نيست!

مورد تفاوت در ظرفهاي احساسي آقايان و خانمهاست.اين دو جنس از نظر بار هاي احساسي داراي تفاوتهاي زيادي هستند.خيلي از موارديكه زنها آن را بعنوان يك افت تلقي ميكنند در واقع تبديل ظرفيتي ميباشد.اگر بخواهم بصورت ساده اين مورد را برايتان توضيح بدهم بايد بگويم كه زنها داراي يك ظرف بسيار بزرگ احساسي ميباشند كه البته سوراخ است!خودتون روهم كه بكشين هرچي توش بريزين پر نميشه!براي زنها شوهر و عشق براحتي 70% مسائل زندگي رو تشكيل ميده بنابراين عمراً نبايد از زنها انتظار داشت كه آرامش داشته باشند.آنها يك بند نگران زندگيشان هستند چون شما خبر مرگتون مهمترين چيز يك زن هستيد.اين ظرف بزرگ سوراخ،در زندگي هر مردي هم اگر وجود داشت آن مرد را روي مسائل عاطفي حساس و زود رنج مي كرد.شما اگر از دختري قدرت زنانگي وي را بگيريد ديگر از وي چيزي باقي نمي ماند!بخاطر وجود اين ظرف بزرگ در زنها ،حل كردن 70% نيازشان تنها توسط يك عامل است:..توجه….در غير اينصورت ظرف آنها اصلاً پر نميشود.
اما در مورد آقايان مسئله فرق ميكند.اگر از پسري قدرت مردانگي وي را بگيريد آنها اينقدر پوست كلفت هستند كه در كمال پررويي ادامه حيات بدهند!!دليلش اينست كه آنها دارای ظرفهاي كوچك ولي متعددي هستند!اين ظرفها برعكس خانمها بسرعت پر ميشوند و بسرعت خالي ميگردند!آقايان بطور 24 ساعته درگير پر كردن اين ظرفها هستند.ظرف عشق وقتي در آقايان پر ميشود مرد شروع به پر كردن ظرف مثلاً كار ميكند.وي ديگر بالا سر ظرف قبلي نمينشيند چون ظرفهاي ديگري هم دارد.نكته اينجاست كه زنها چون داراي ظرفهاي بزرگي هستند، همينطوري عنر عنر بالاي ظرفشون ميشينن.چون اين ظرف مهمترين ظرف آنان است و بايد اول و همواره اين ظرف پر بشود...مكافات از اينجا ناشي ميشود چون آنها همين انتظار را از مرد ها دارند!..اشتباه اين است كه آنها مردها را نيز مثل خود تصور ميكنند.در مردها يك ظرف مهم وجود ندارد بلكه همه ظرفها بايد پر شوند.مردها نمي توانند ظرفي را به ظرف ديگر ترجيح دهند..خانمها،توروخدا بگيرين چي ميگم..امكانش نيست!!چون پر نشدن هر ظرف مساوي است با ناراحتي شديد عصبي!!!
در بيولوژيك هر مرد همه ظرفها داراي ارزش مساوي هستند.نكته فوق العاده مهم براي زنها اين است كه بدانند زمانيكه بار احساسي مرد به اصطلاح خودتان!كم ميشود يعني در واقع شما به بهترين نحو توانسته ايد به وظيفه زنانگي خود عمل كنيد!!چون توانسته ايد ظرف يك مرد را پر كنيد.در اين زمان به اصطلاح مرد باكش پر شده و در نتيجه ميرود سراغ ساير ظرفهاي خالي…ولي متاسفانه شما فكر ميكنين كه اون ديگه دوستتون نداره!!!!!…چون مثلاً مثل قبل دورتون نمي چرخه!!يا ازتون خبر نميگيره!! اين يك طرز فكر غلط و مسموم است كه تو كلتون رفته چون مرد كاملاً از شما بخاطر اينكارتون ممنون است…چون شما براش كاري كردين كه بسادگي انجام نميگرفته.اينجاست كه شما اين فاصله بين پر و خالي شدن ظرف رو بجاي اينكه بخودتون برسين و مال خودتون باشين ، بي علاقگي تلفي ميكنين و 2500 تا فكر چرت و پرت مياد تو مغزتون آخرش هم بهش ميگين: تو من رو كمتر دوست داري!!!..يا خيلي احمقانه ميگين رابطه جنسي باعث شد ازم دور بشه!!!در حاليكه اصلاً فكر نميكنين شما قادر بودين ظرفهاي وي رو كاملاً پر كنين…اينجا مرد هم كف ميكنه كه د بيا!!!جريان چيه؟؟.مگه من چيكار كردم؟من كه خيلي دوستش دارم!!!
 
يك اخطار كاملاً جدي:
خانمها به هيچ وجه در نحوه پر و خالي شدن ظرفهاي آقايون دستكاري يا فضولي نكنيد…مثلاً خيلي احمقانه فكر نكنين كه ظرف احساسات مرد رو كامل پر نكنين تا هميشه ريشش دست شما باشه!!..
بدونين با انجام اين كار بچه گانه مرد فكر ميكنه كه شما توانايیاينكار رو نداريد و در نتيجه :شما بسرعت مردتون رو از دست ميدين!!..به اصطلاح ساده تر بايد بگم كه در اينصورت براي شما:… بازي تمامه.   

قربون همتون«کيان»

 
 
  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢

سقوط آزاد

يه گوشی تلفن دارم که از ميون خرخرش صدای تو رو ميشنوم. يه کوله پشتی که پشتم تنها به اون گرمه. عروسک هايی، يادگار دوستيهای گم شده، يه راکت قديمی که جوابگوی ضربه های محکم من نيست. شلوار ريش ريشم يادآور آخرين مد خيابانگرديهای بی هدفم. cd هايی دارم که همه ی زندگيم بودن اما نميدونم چرا خط خطی شدن. سازی که مثل خودم هيچ وقت کوک نيست. يه کيبورد که عرق انگشتای هيجان زدم دگمه هاش رو چرک کرده. صندوقچه ای که نميخوام هيچ حرفی از خرت و پرتای توش بزنم. کتابهای کسالت آور که حاشيشون تنها پناهگاه شيطنت های سرکلاس بود. ليوان های کثيفی که از شبهای گذشته در اتاقم جا مونده. عکس خواننده ای که دوسش دارم و پدری که ميگه تو هيچ چيز از فرهنگ نميدونی. مادری دارم که هر وقت اتاقم رو مرتب ميکنه وسايلم رو گم ميکنم . يک پنجره که ميخوام چارطاق باز باشه اما هميشه صدای مادرم که: اونو ببند صدای ضبط ميره بيرون. شايد اينا همه دارايی من برای بودن در اين دنيای بزرگه. ميخوام همه رو بردارم و از اينجا برم. ميخوام همه آرزوهای بزرگم رو تبديل به واقعيت های دست يافتنی کنم. ميخوام همراه همه هياهو و آشفتگی هام از اين چارديواری ساختگی بيرون بزنم. بايد پنجره رو باز کنم، شايد در همسايگی من هم کسی قصد رفتن داره...    

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

نخستين عشق

 

نخستين عشق

يك شب زيباي خرداد بود، مرد و زن روي نيمكتي

دور از چشم،در باغ نشسته بودند.زمان گل هاي ياس

بود.بهار قلب هايشان را شكوفا كرده بود.

مرد نجوا كنان گفت:

من تا حالا هيچوقت چنين احساسي نداشته ام. ميدونم

كه ممكنه به نظرت پيش و پا افتاده بياد، اما واقعيت رو

مي گم.

زن سرخ شد و با عجله گفت:

جرات نميكنم بگم چه احساسي بهت دارم.انگار اگه بگم

يه جوري خرابش مي كنم.براي ابرازش هيچ كلمه اي

وجود نداره .

مرد به ملايمت گونه زن را بوسيد.

- نكن يادت هست كه چي بهت گفتم.

مرد رنجيده صورتش را از زن بر گرداند

و با لجبازي گفت:

- من مي خوام امشب پيش تو باشم

- دوباره شروع نكن ديگه.ميدوني كه قبل از

ساعت ده بايد خونه باشم. چرا نمي توني قبول كني؟

چرا نتونيم همينطوري،مثل الان كه فقط از همديگه

خوشمون مياد،،،رابطمون رو ادامه بديم؟

- خوشمون مي آد؟ همانطوري كه آدم مثلا از يه

فيلم يا ا زيه مبل خوش مي آد؟

- عزيزم ، من دوستت دارم ... خودت اين رو خوب

مي دوني . ولي كاريش نمي شه كرد.

- همين فقط چرا نمي شه كاريش كرد؟چرا نتونيم همديگر

- رو درست وحسابي دوست داشته باشيم؟؟؟هر كسي رو

ببيني مي تونه چرا فقط ما نتونيم؟هههمه توي اين مملكت دراز

مممثل سارديناي توي قوطي كنسرو،به هم مي چسبن و مي خوابن

چرا فقط من نتونم؟ مني كه بالاخره اولين و بزرگترين عشقم رو

پيدا كردم، من كه تو همه دنيا فقط تو رو دارم؟؟؟

زن لبخندي زد و با خستگي گفت:

- عزيزم خودت مي دوني چرا. بايد اين چند لحظه رو هم كه با هم

هستيم خراب كني؟ هيچي ديگه برات اهميتي نداره؟

بوي ياس ها در هوا پيچيده بود،مرد خجالت كشيد. گونه

زن را نوازش كرد و گفت:

معذرت مي خوام،با تو بودن ،فقط نزديك تو بودن

خودش براي من يك عالمه. اما بعضي وقت ها خيلي

برام سخت مي شه.

بلبلها مي خواندند. شب رمانتيكي بود.

- اما يه چيز رو بايد به من قول بدي.قول بده كه هيچ وقت

غير از من كس ديگه اي رو تو زندگيت راه ندي. قول بده.

- قول مي دم . چطوري ميتونم به كس ديگه اي فكر كنم؟ من

تموم زندگيم منتظر تو بودم.

- بگو كه تا حالا هم هيچ كس ديگه اي تو زندگيت نبوده.بگو.

- تا حالا هيچ كس ديگه اي تو زندگيم نبوده.

- اقالا بگو كه تو هم دلت مي خواد كه من امشب پيش تو باشم.

زن بغضش را فرو داد

- عزيزم من هم خيلي دلم مي خواد. ولي بايد بريم ديگه خودت

مي دوني چه جار و جنجالي به پا مي شه... اگر دير تر از ساعت

ده بر گرديم.

زن و مرد بلند شدند، مرد دست در كمر زن انداخت.

- ما خيلي بچه بازي در مي آريم مگه نه؟

- نمي دونم دوست داشتن بچه بازيه يا نه؟

مرد نگاهش را به زمين انداخت و با صداي آهسته گفت:

- راستش رو بخواي فكر مي كنم بهترين عشق ، عشقيه كه آدم

به وصالش نرسه. ما در واقع خيلي هم خوشبختيم.

زن و مرد به هم نگاهي انداختند و لبخند زدند . زمان گل هاي ياس

بود. ساعت يك ربع به ده بود.زن و مرد دست در دست هم باغ را

ترك كردند و به طرف خانه سالمندان راه افتادن.

هميشه عاشق باشيد

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

دختر بی پسر يعنی مرگ!!!

سلام به همه ی پسرای باحاله ايرون

اينم برای رو کم کنيه دخترا که عمرا نميتونن روی پسريو کم کنن

خيلی جالبه که دختر خانوما فک ميکنن که اگه اونا نباشن ما ميميريمدر صورتی که همه ميدونن که اين مساله کاملا برعکس و ما پسرا هرچی بخواييم ميتونيم تو دوستامون پيدا کنيم.چون پسرا حاضرن که همه چيشونو واسه رفيقشون بذارن.

البته پسرا به دخترا ميگن که حاضرم برات بميرم ولی هروقت شنيدين باور نکنين چون خالی بنديه

خوب الان همه ميدونن که دخترا به پسرا گير ميدنو سر حرف باز ميکنن به بهونه های مختلف.به بهونه ی آدرس ٬سوال يا بازی.البته پسرا هم زياد دنبال دخترا را ميفتن ولی نه به اون دليلی که دخترای خوشخيال فک ميکنن

الان مد شده که دخترارو سره کار بذاری.اصل حال اينه که به دختر بگی نهيا اينکه بکشونيش دنبالتو

بعدم بپيچونيش که منم در اين زمينه دکترا دارمميگين نه؟مشکلی نيست دوستام ميان و تا ئيد ميکنن

اگه ما از شيکمه مامانامون درومديم پس باباهامون چغندره قندن؟

متاسفانه يا خوشبختانه دانشمندا رحم مصنوعی ساختن ولی اصل کاری هنوز لازمهپس نقشه باباهای گل خيلی مهمتره

 فک ميکنين چرا ميگن مامانا نقشه مهمترو تو تربيت بچه ها دارن؟چون خوشگل ترن؟نه

دليلش اينه که باباهای نازنينتون ميرن کار ميکنن ميدن مامانا خرج کنن

دليلی وجود نداره که آدم عمرشو صرف يکی کنه چون :

به علت ذيق عمر قادر به پذيرش اين خواسته نميباشيم

يعنی يه عمر بيشتر نداريم چرا تلفش کنيم؟

کاشکی اينجور بود که هدف دخترا از دوستی ازدواج نبود.چون ديگه کم مونده وقتی ميخوای بهشون شماره بدی يه ورق A4 درارنو ازت تعهد بگيرن که بايد باحاشون ازدواج کنی که اگه قبول کنی  بدبختی اگرم نکنی بازم بدبختی چون در اون صورت يه جيغ بنفش ميکشه که اونوقت بابای سيبيل کلفتش با يه دسته بيل مياد سراغتو وسط خيابون به حد کشت کتکت ميزنه و مجبورت ميکنه با صورت آش و لاش بيای خواستگاريه دختره ترشيدش.

در آخرم اگه دوست داشتن به گيره ميخواييم ۱۰۰ سال دوسمون نداشته باشين

پسرا هم يادشون نره:غرور+بردن کمال استفاده =صفا سيتی ...

قربونه همه پسرای گل

byebye

 

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

مشکل بی شوهريه خانوما!!!

خانوما بفکر باشين چون تا چند وقت ديگه بايد سر پسرا دعوا کنين

ميگين نه؟پس بخونين 

سازمان ملی جوانان ايران، که يک سازمان وابسته به نهاد رياست جمهوری است، روز جمعه پانزدهم اوت اعلام کرد که طبق تازه ترين پژوهش های آماری، يك ميليون و 250 هزار دختر 20 تا 29 ساله ايرانی بدون همسر باقی می مانند.
ايلنا، خبرگزاری کار ايران، گزارش داده است که بر اساس تحقيقی که به وسيله سازمان ملی جوانان انجام شده، تعداد دختران ۲۰ تا ۲۹ ساله حدود ۶ ميليون و ۲۰۰ هزار نفر و تعداد پسران ۲۵ تا ۳۴ ساله حدود ۴ ميليون و ۸۰۰ هزار نفر هستند و همين اختلاف آماری است که نگرانی هايی در مورد بدون همسر ماندن دختران جوان ايجاد کرده است.

در اين تحقيق تعداد دختران در دو گروه سنی ۲۰ تا ۲۴ و ۲۵ تا ۲۹ سال و تعداد پسران در دوگروه سنی ۲۵ تا ۲۹ و ۳۰ تا ۳۴ ساله منظور شده است و با در نظر گرفتن اين واقعيت که پسران به ازدواج با دختران در گروه سنی پايين تر تمايل بيشتری نشان می‌‏دهند، نتيجه گرفته شده که يک ميليون و ۲۵۰ هزار دختر شانس ازدواج نخواهند داشت.

اما از قرار معلوم، احتمال بدون همسر ماندن يک ميليون و 250 هزار دختر جوان تنها نگرانی مسئولان ايرانی نيست زيرا در ادامه اين گزارش آمده است که "اگر به ارقام اين تحقيق، تعداد دختران بالای ۲۹ سال را که هنوز ازدواج نکرده اند نيز اضافه کنيم شايد به رقمی بالغ بر ۷ ميليون نفر دست بيابيم."

چندی پيش‌ ‏نيز زهرا شجاعی مشاور رئيس جمهور و رئيس مرکز امور مشارکت زنان با اعلام اينکه حتی در صورت ازدواج همه پسران با همه دختران باز هم يک ميليون و ۷۰۰ هزار دختر بی‌‏شوهر می مانند، درخصوص بحران دختران ازدواج نکرده هشدار داده بود.

کارشناسان بروز اين پديده را با جنگ هشت ساله ايران و عراق که حدود يک ميليون جوان در آن کشته شدند مرتبط می دانند.
خبرگزاری کار ايران به نقل از دکتر علی اصغر دادخواه، روانشناس و استاد دانشگاه نوشته که بروز چنين پديده ای پس از هر جنگی طبيعی است.

جنگ ايران و عراق علاوه بر تعداد کثير کشته شدگان، موجی از مهاجرت جوانان، به ويژه پسران جوان را نيز به همراه داشت که به تغيير وضعيت جمعيتی پسران کمک کرد.

موج مهاجرت ها که پيش از بروز جنگ (به خاطر وقوع انقلاب اسلامی و مهاجرت کسانی که مايل به زندگی در شرايط پس از انقلاب نبودند) آغاز شده بود، با پايان جنگ نيز خاتمه نيافت و طبق آمارها همواره روبه افزايش بوده است.

کارشناسان می گويند جوانانی که در رده سنی 20 تا زير 40 سال و مجرد هستند بيشترين تعداد مهاجران را تشکيل می دهند و پسران بيش از دختران به اميد يافتن عرصه هايی تازه برای کار و زندگی راهی خارج می شوند.

آمار ديگری که اخيرا منتشر شد، نشان می دهد از ميزان استحکام ازداواج ها نيز تا حد زيادی کاسته شده است.

هفته قبل سازمان بهزيستی ايران اعلام کرد ميزان طلاق در ميان خانواده ها در سال 1381 نسبت به سال 1380 معادل 13.73 درصد افزايش يافت که بالاترين نرخ طلاق در سال های اخير بوده است.

اين نرخ در شهرهای بزرگ مثل تهران بسيار بالاتر از اين است.
کارشناسان عمده ترين دلايل رشد آمار طلاق را مسايل اقتصادی و فرهنگی معرفی کرده و نا آشنايی جوانان با يکديگر پيش از ازدواج را نيز از جمله عوامل تشديد اين بحران می خوانند.

از زمان شکل گيری جمهوری اسلامی تا کنون برقراری روابط بين پسران و دختران خارج از چهارچوب ازدواج غير قانونی محسوب شده و ماموران انتظامی، بسيجی، سپاهی و غيره در صورت مشاهده دختران و پسران با يکديگر آنها را به عنوان مجرم بازداشت می کنند.

ناظران می گويند اين مسايل باعث شده تا تشکيل زندگی مشترک در ايران رفته رفته به بحرانی بزرگ نه فقط برای جوانان، بلکه برای خانواده های آنها تبديل شود.

اين بحران در کنار مشکلات اقتصادی باعث شده تا سن ازدواج نيز در ايران افزايش يابد به طوری که متوسط سن ازدواج دختران هم اکنون 25 سال و پسران 30 سال است.

ديدين حالا؟

byebye

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢

نامزدی! اونم چه جورش

سلام سلام خدمت شما دوستای خوبمون

بچه ها ببخشين که اينقدر دير شد. چه ميشه کرد؟ من که خلاصه درس و از اينجورچيزا و خوب ديگه ، وای ۲هفته ديگه کنکور دارم

اين مطلب رو تو يه هفته نامه خوندم ، جالبه حتما بخونيدش

«نامزدی ـــ آواز ـــ خيابانی دور! »

نامزد و نامزده کماکان مثل تمام طول تاريخ نامزديشان دارن تو خيابون قدم ميزنن. البته در يه خيابون خيلی دور. حالا چرا دور؟ مورد به ذهنتون خطور نکنه. اونا دارن تو خيابونی دور قدم ميزنن، جايی که شکر خدا از مقابل هيچ جای خاصی رد نشن. با هيچکس خاصی برخورد نکنن. هيچ گروه خاصی رو نبينن. با هيچ موتوری ای برخورد نداشته باشن.(احتمالا منظور همونائيه که همش در پی جستجوی نسبت هستن). جايی قدم ميزنن که اونجا در تير ماه هوا سرده! و خيلی برف باريده.

نامزد(دختر): عزيزم، توی اين برف سپيد تيرماه دوست دارم همين طور که قدم ميزنيم برام يه کمی آواز بخونی.

نامزد(پسر)،[گل از گلش بدجوری شکفته، قيافه اش اينو نشون ميده] : چشم عزيزم، ((بر اين مژده هر چيز فشانم رواست)) همينه ديگه،نه؟

دختر: هرجور تو دوست داری ، فقط کدوم ((مژده))؟

پسر: نميدونم کدوم مژده.

دختر: وا، يعنی اينقدر زياده که نميدونی کدومشون؟

پسر: ببين اصلا وقتش نيست که برام گير پرت کنی، بذار بعد از سالی ماهی يه آواز برات بخونم.(اصولا سلاح آقا پسرا در مقابل گله و شکايت دخترخانوما همينه که فوری ميگن گير، نده باز شروع کردی؟ در اصل يعنی please خفه!  البته اين ثابت شده، الکی نميگما)

دختر: من حق اعتراض مخالف، حق صحبت وتبديل معاند به مخالف، حق ... حتی برای تو حق صحبت با جنس مخالف رو هم به رسميت ميشناسم، اما بديش اينه که کسی من رو به رسميت نميشناسه،(ايول به اين دختر خانومه، حرف حق رو ميزنه) به هر حال تو آوازت رو بخون، يه چيزی بخون که انگار من رو داری تصوير ميکنی.

پسر: ((ديوونه،ديوونه،ديوونه شو ديوونه...))

دختر: عزيزم فکر نميکنی احساساتت زيادی فوران کرده؟! اصلا راجع به من نخون، اخساسات قلبيت رو در قالب ترانه بيان کن، باشه؟

پسر[کمی فکر ميکنه] : ((برو ديگه دوست ندارم ، اسمت رو نميخوام بيارم...))

دختر: اصلا لازم نکرده بخونی، با اين سليقت.

پسر: آره، يعنی چشم. هر وقت به تو ای زيبای دوست داشتنی فکر ميکنم در مورد سليقه احساس ميکنم تو چه قضاوت درستی راجع به من داری! حالا تو آواز بخون،اينجوری بهتره.

دختر: نميشه بخونم، محل اشکاله.

پسر: اينجا فقط من هستم و تو. تو که برای مردهای غريبه نمی خونی. ما هم که هی داريم از صبح تا شب همه موازين رو رعايت ميکنيم. ما چرا فقط قدم ميزنيم؟ حالا بخون.

دختر: پس بهتره سرود بخونم جای ترانه که مشکلش کمتر باشه.

پسر: آره حق با توئه.

دختر: ((يار دبستانی من ، با من و همراه منی...))

 

 

 

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٢

يه تست برای اينکه بدونين چقد احساس شادی ميکنين

 

                           شاد و شاد و شاد و شادم

سلام به همراهانه هميشگيمون

حتما فکر ميکنين که اين تست به چه درد ميخوره ولی مطمئن باشين که نتيجش شما رو شگفت زده ميکنه

۱) معمولا چند بار در روز متوجه ميشين که بدون اراده در حاله خنديدن يا لبخند زدن هستين؟

ـــ يک يا دو بار(۰)            ـ‌ــ هر زمان که موضوع جالبی پيش بياد (۵)       ـــ اغلب اوقات(۱۰) 

۲) زمان احوال پرسی با دوستان معمولا چه جوابی به سؤال «چطوري» ميدهيد؟

ـــ ای بابا چه حال و روزی(۰)       ـــ بد نيستم ميگذره(۵)                ـــ خوبم٬متشکرم(۱۰)  

۳)آيا بخاطر داريد آخرين بار که با دوستات دوره هم جمع شدين دقيقا چه وقت بود؟

ـــ بله(۰)                                              ـــ خير(۰)

۴)اگر به فرد افسرده ای بر بخوری بهش چی ميگی؟ 

ـــسعی ميکنم در اين شرايط سکوت کنم (۰)      ـــ حالت خوبه(۵)     ـــ ای بابا بخند٬خوشحال باش!(۱۰)

۵)وقتی کسی شما رو به شاد بودن تشويق ميکنه٬چه ميکنين؟

ـــ فرض ميکنم چيزی نشنيدم(۰)       ـــ به زور لبخند ميزنم(۵)         ـــ کسی پيدا نميشه که همچين حرفی بهم بزنه(۱۰)

۶)آيا گهگاه چيزائی ميخريد که خودتون رو راضی کنه ولی از نظر ديگران هدر دادن پول باشه؟ 

ـــ بله(۱۰)                                             ـــ خير(۰)     

۷)روابطت با دوستات چجوريه؟

ـــ کسل کننده(۰)                      ـــ پيچيده(۵)                مطبوع و لذت بخش(۱۰)

۸)آيا به نظرت عاقلانه است  که برای رسيدن به يه آينده ی نا مطمئن حال رو از دست بديم؟

ـــ بله(۰)                                               ـــ  خير(۱۰)

۹)اگر تمام خواسته هات کاملا مورده موافقت قرار ميگرفت بازم همين کارائی رو ميکردی که الان ميکنی؟

ـــ بله(۱۰)                                             ـــ خير(۰)   

(۱۰)آيا تا بحال بخاطر کارائی که براساس باور شخصی تان انجام دادين متهم به ديوونگی شدين؟

ـــ بله(۱۰)                                            ـــ خير(۰)

خوب حالا ببينين چند امتياز دارين

۰ تا ۳۵ امتياز: لازمه که تو نگرشتون به زندگی تجديد نظر کنين.از موقعيت خود احساس شادی و رضايت نميکني و اگر  احساس ثروتمند بودن کنی مسلما زندگيت بهتر ميشه

۴۰ تا ۷۰ امتياز:بجز بعضی موارد از زندگيت راضی هستی اما بعضی چيزا هست بايد باهاشون کنار بيای و اگر ياد بگيری که با پستی و بلندی های زندگی چجوری برخورد کنی ميشه گفت که آدم شادی هستی

۷۵ تا ۱۰۰ امتياز: يا مشکلات رو خيلی آسون ميگيری يا واقعا شاد و راضی هستی(ولی خودمونيم شايدم داری خالی ميبندی)اگر خطاهای زيادی مرتکب ميشی و يا در موارده جزئی عصبانی ميشی ٬بدون شک جزو افراد دسته ی اولی .افراد گروه دوم به آنچه دارن قانعن ٬اطرافياشون رو دوست دارن و هميشه وجه مثبت قضايا رو می بينن .

زندگی هميشه ايده آل نيست ولی سعی کن تا ميتونی اونو برای خودت و ديگران شاد و ايده آل کنی

خوب حالا به ما هم بگو ببينيم که چند امتياز گرفتیبعدشم بگو اين تست که ۱۰۰٪ علمی و روانشناسی بود چطور بودجالب بود؟

هميشه خوش باشين byebye

 

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢

سه کردی داداش!

سلام به همگامان هميشگيمون

واما مطلبي که ميخواستم براتون از هفته نامه ۴۰چراغ بنويسم:

«سه کردي داداش»

۱) اگه کلي واسه همه افه روشنفکري ميذاري بعد ميري تو يه مصاحبه فمينيستي ميگي يعني چي مگه مرد آشپزي ميکنه ؟! سه کردي داداش. (آقا پسرها به گوش باشند)يعني هيچي نگي بهتره!!!

۲) اگه کلي پيش رفيقات چاخان کوهنوردي هاي هفتگيت رو کردي بعد هفته بعد که باهاشون ميري کوه نرسيده به ايستگاه اول بساط صبحونه رو راه ميندازي، سه کردي داداش.

۳) اگه رفتي تو يه جمع متال باز و مرتب از ارادت هات به جواد يساري فک زدي، سه کردي داداش.

۴) اگه دفعه اول که با نامزدت رفتي سينما وسط فيلم خوابت برد، سه کردي داداش.(بازم آقا پسراي محترم به گوش ...)

۵) اگه تو باد و بوران که پرنده تو خيابون پر نميزنه يه نفر تو رو سوار ماکسيماي بادمجونيش کرده بعد تو آخر سر يه ۵۰ تومني ميذاري رو داشبورد، سه کردي داداش.

۶) اگه تو يه مهموني فوق رسمي دستت رو تا آرنج تو سوراخ بيني مبارک ميکني، سه کردي داداش.

۷) اگه پيش رفيقت کلي از فوايد مثبت اطلاع رساني ماهواره سخنراني کردي بعد ميري خونشون چشم از شبکه ترکيه بر نميداري، سه کردي داداش.

۸) اگه يه ساله داري با طرف چت ميکني تموم زير و بم زندگيت رو ضاخازدي بعد يه روز که بعد از کلي طاقچه بالا ميري مي بيني طرف دخترخالته، سه کردي داداش. (بيچاره دخترا)

۹) اگه روز معلم خواستي استادت رو خوشحال کني بعد جلوي اون استادت که سه نفر کمک ميکنن نفسش بالا بياد ! بادکنک صدادار مي ترکوني، سه کردي داداش.

ـــ سه يعني گاف ، سوتي ، ضايع ، ضابلو ...

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٢

يه روزه سراسر خنده در باشگاه خنده

سلام بچه ها

خوبين؟خوش ميگذره ؟

به ما که خيلی خوش گذشت جاتون  واقعآ خالی

آخه ما رفتيم باشگاه خنده خيلی حال داد ولی بديش اين بود که  ندا جونم  نبود و دليله اينم که نبود اين بود که من خودمم اطلاع نداشتم و ساعت هشت و نيم بود که زنگمونو زدن ديديم دختر دائيم اينان ميگن بدوئين بياين ما هم مو شونه نکرده و ژولی پولیرفتيم .

خيلی حال داد اولين برنامه اين بود که «کيهان‌» يکم برامون صحبت کرد و خبره پيوستنه مارو به باشگاه جهانيه خنده  و قرار گرفتن در زير مجموعه ی «رابينز» اعلام کرد.

بعد از اون يکی اومد که خيلی آدمه باحالی بود (يه چيزی تو مايه هايه ماهی صفت)که اومد جوک گفت و آواز خوندو خلاصه کلی به همه حال داد و اونطور که خودش ميگفت ما بچه تهرونا خيلی باحاليم چون همش زديمو رقصيديم(چون خودش بخاطره اين برنامه از مشهد اومده بود اينجا)

بعد از اون يکی اومد که هندی بود ولی فارسی رو مثه بلبل حرف ميزد که وقتی دعوتش کردن که بياد رو سن بجايه پله ها از ديوار اومد بالاوقتی اومد بالا شورو کرد به رقصه پا زدنو تکنو رقصيدن که چون هيچ کس انتظارشو نداشت سالن ترکيد.کلی رقصيدو آواز خوند بعدم byebye

نفره بعدی که اومد يه آدمه دهاتيه بی کلاس بود که معلوم نبود با تور گرفته بودنش يا قلابکه آبرويه همرو برد و مسئوله باشگاهو هم کلی شاکی کرد.چون اومد بالا خيره سرش شعبده بازی کنه که يکيو گفت بياد بالا کمکش کنه بعد ۲ تا دستماله قرمز و  به هم گره زد و اون قسمتشو که گره خورده بود کرد تو شلواره يارو بعد برگشت جلويه اونهمه آدمه با کلاس به يارو گفت شرت پاته؟بعدشم يکی اين سره پارچرو گرفت يکی اونسرشو کشيدن بيرون وقتی کشيدن بيرون ۲ سره پارچه به يه شرت گره خورده بودآخره ضايگی

خلاصه اون که رفت يوگايه خنده بود بعدم که اصله برنامه شرو شد

گروه «آمانژ» اومدنو اول يه آهنگه خيلی قشنگه آروم خوندن ولی بعدش نسترن رو خوندن بعدشم که همه نازی رو خواستن اونا هم اجرا کردن که ديگه همه بعد از ما پاشدن رقصيدن

آخرشم که «وای واي» رو خوندن(تو اين زمونه عشق نميمونه...)

خلاصه اينکه خيلی مشتی بود آخرشم گفتن که يه توره ۱۲ روزه برای ترکيه هست که اگه جور شه حال ميده بريم

الانم که انقد خنديدم همه ی سينه مينم درد ميکنه

خوب به اميده اينکه هميشه شاد باشين و بخندين

شعاره باشگاه يادتون نره که که از اين غافل نشين ===>

آرزومنده شاديه همه ی هموطنا و خداحافظ

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

کنکور ٬خواب و از اين حرفا !!!

 سلام بچه ها

خوبين؟

بلاخره وقت کنکور ما رسيد ولی چه رسيدنیمن همش سره جلسه خواب بودم چونکه شب قبلش فقط ۱ ساعت و نيم خوابيده بودمچونکه بدجور مريض بودم اونم سره کنکوربه اين ميگن بد شانسی

مراقبمون يه دختر بود-چون اطاق ما کوچيک بود-که وقتی ديد  من سرم پائينه و خوابيدم سرمو آورد بالا و گفت وقت نداری زود باش.بعد منم يه کم بهم شوک وارد شد بعدم آخرای اختصاصی بود که تازه خوابم پررريد

عموميا خيلی آسون بود ولی اختصاصيا ...

حالا سراسری قشنگ برعکس بود و اختصاصيا آسون بود و عموميا سخت

حالا ايشالا که قبول شيم  

خوب ديگه من برم يه کم بخوابم (البته اگه بتونم)

بازم دعا يادتون نره هم برای من هم برای  ندا  جون

bye bye

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٢

فردا روز مهميست!!!

به نام حضرت عشق


وای که فردا و پس فردا چه روز مهميه البته نه برای همه فقط برای کنکوريها اونم نه همه ی کنکوريها فقط يه عده شون
پژمانم فردا کنکور داره ، وای که اين کنکور ، اين غول بی شاخ و دم معلوم نيست چيه که در حال حاضر شده يه معظل بزرگ برای مملکت ما
خدايا همه ی اونايی که دلشون رو به کنکور خوش کردن قبول شن از جمله من و پژمان عزيزم
همه ی اونا که کنکور دادن يا ميخوان کنکور بدن ميدونن من چی ميگم ، فرض کنيد فردا صبح جوابهای کنکور و ميدن شما ميريد روزنامه ميگيريد ، وای که صدای ضربان قلبتون تا سه کوچه اونورتر هم ميره شما از بس که حولين ۳ بار روزنامه رو زيرورو ميکنيد ولی اسم خودتون رو
نمي بينيد ، بعد از بار سوم که مايوس ميشيد ديگه اشک تو چشماتون جمع ميشه فقط کافيه يکی بگه پق تا اشکتون جاری بشه بعد بر حسب اتفاق يه آقا پسر يا دختر خانوم که روزنامه گيرش نيومده از شما خواهش ميکنه که روزنامتون رو بهش بديد ولی اون بعد از اينکه اسم خودش رو توی روزنامه نمی بينه حس کنجکاويش گل ميکنه و اسم شما رو ميپرسه ، عجيبه که اون با يه بار نگاه کردن به روزنامه اسم شما رو جزو قبول شدگان آزمون پيدا ميکنه بعد روزنامه رو به طرف شما ميگيره و اسمتون رو نشونتون ميده ، باورتون نميشه آخه چه طور ممکنه؟؟؟ شما سه بار تموم روزنامه رو زيرورو کرديد بعد فکر ميکنيد ممکنه که اين يه تشابه اسمی باشه ولی وقتی شماره شناسنامه رو نگاه ميکنيد تو چشماتون يه بار ديگه اشک جمع ميشه ولی اين دفعه اشک شوق
وااااااااي خداياااااا يعنی ميشه يه روزی ما دوتا هم اسممون رو جزو اسامی قبول شدگان در آزمون ۸۲ ببينيم!!!
دوستای خوبمون ، عزيزای مهربون برای من و پژمان دعا کنيد.
البته من تا کنکورم خيلی مونده (۱ ماه) ، آخه ميدونيد من شاخه فنی حرفه ايم رشته ی کامپيوتر ولی پژمان کنکور سراسريش فرداست آخه اون رشتش انسانيه
خدای من ازت خواهش ميکنم که فردا به پژمان کمک کنی تا به راحتی از شر اين قول بی شاخ و دم خلاص بشه


  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢

يه شب بد برای فوتبال!!!

سلام بچه ها
همون طور که ميدونين FOE بازيکنه ۲۶ ساله ی کامرون بر اثره سکته ی قلبی جونشو از دست داد



وسطای بازی با کلمبيا بود که يه دفه بيهوش رو زمين افتاد



مارکوس مرک بازی رو نگه داشت و foe به بيرون منتقل شد



تا آخره بازی اعلام نشد که foe فوت کرده ولی بعد از بازی...



همه ی موهای تنم سيخ شد
بنده خدا دلم خيلی سوخت



خدا بيامرزتش
بچه ها به اين مطلب نظر ندين و به مطلب پايينی نظر بدين چون ندا جونشاکی ميشه منم حوصله ی کتک ندارم
byebye   
نویسنده : كيان ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٢

جواب توپ تر از سؤال

سلام بچه ها ، خيلی ممنون از اينکه به ما سر ميزنيد و ما رو از نظراتون بی اطلاع نميذاريد
ولی آخه چرا جواب اون سوالم رو نداديد؟؟؟ خوب هرطور که ميل شما عزيزان باشه ما هم خوشحاليم ولی همش ۲ زار آبرو جلوی اين پژمان خان داشتيم که اونم رفت (البته زياد جدی نگيريد من و پژمان با هم اين حرفارو نداريم)
حالا برای اون تعدادی از دوستامون که به سوال من جواب دادن و دوست دارن که بدونن جواب دانشجوها به اين سوال چی بوده مينويسم که:
بيشتر دانشجوهای پسر گمان ميکردن که کامپيوتر دختره و اکثر دختران هم گفتن که کامپيوتر پسره و هر دو گروه هم برا خودشون دلايلی داشتن ؛
دلايل پسران:
۱) به غير از خالق آنها کسی از منطق درونشان خبر نداره و سر در نمياره
۲) کسی از زبان ارتباطی ميان آنها سر در نمياره
۳) کوچکترين اشتباهات را دراز مدت در خود نگه ميدارن تا بعد ها تلافی کنن
۴) همين که پايبند يکی از آنها شدی بايد تمام پولت را صرف خريد لوازم جانبی آن کنی

دلايل دختران:
۱) وقتی به آنها عادت ميکنيم گمان ميکنيم بدون آنها قادر نيستيم کاری انجام دهيم
۲) با آنکه داده های زيادی دارند ولی نادانن
۳) قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلی خودشانند
۴) همين که پايبند يکی از آنها شدی متوجه ميشی که اگه صبر کرده بودی مورد بهتری نصيبت ميشد.


با توجه به اين دلايل حالا شما فکر ميکنيد کامپيوتر دختره يا پسر؟؟؟
البته اميدوارم برای دوستامون سؤتفاهم به وجود نياد چون تقصير من نيست و اينارو يه عده ديگه گفتن ، اينو گفتم تا کاسه کوزه ها سر من شکسته نشه
يکی از دوستامون در قسمت نطرات گفته بود کامپيوتر دختره چون همه ازش خوششون مياد ، مگه از پسرا خوششون نمياد؟؟؟؟؟؟ خوب هر کسی يه نظری داره اينم به نوع خودش نظر با حالی بود .
منتظر دستای پر شما برای قسمت نظرات وبلاگمون هستيم .
  
نویسنده : كيان ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٢

چجوری بهش بگم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

سلام بچه ها
يکی از دوستامون يه مشکلی داره که خواست که از ما مشورت بگيره
مشکل اين دوستمون اينه که از يه گل پسری خوشش اومده ولی نميدونه که چجوری اين مسئله رو بهش بفهمونه که بابا جون دوست دارررررررررم
اين آقا پسر گل هم از دوستای دادششه(در واقع همکار)
من بهش گفتم که وقتی که يه دختر به يه پسر پيشنهاده دوستی ميده اون آقا پسره گل طبيعتآ يکم ناز ميکنه(حالا دخترا اينو گوش نکننا٫به منت کشيتون ادامه بدين)مثل خودم که تاحالا ۱۰۰ بار ناز در وکردمکه البته مسئله ی من از خودراضی بازی نبوده و مستقيمآ در ارتباط با شخصه شخيصه ندا خانوم بوده که به قول برو بچ:
دلم فقط ندارو ميخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
خوب بچه ها نظراتتونو حتمآ بذارين که با اين کار خانواده ای رو از نگرانی دراوردين
  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢

يه سوال توووووپ

سلام به تک سواران عاشق خودمون
بچه ها ببخشيد که چند روزی در up date کردن بلاگ تاخير افتاد ، خوب ديگه درس و کنکور مگه ميذاره آدم به چيزای ديگه برسه به خصوص برای ما که بچه درس خونيم و از بس که خر رو زديم کبود شده(از آخر نفر اولم) ، خلاصه بازم معذرت خواهی و از اين حرفا ، ميخوام يه سوالی ازتون بپرسم که جوابش رو قبلا از تعدادی شنيدم ولی دوست دارم از شماها هم بشنوم پس خوب فکر کنين و دقيق جواب بدين(آخه مسئله حياتيه)
تو دانشگاه يکی از دانشجويان رشته ی کامپوتر از استادش ميپرسه آيا کامپيوتر دختره يا پسر؟ استاد فرم هايی تهيه ميکنه و در اختيار دانشجوها قرار ميده که به اين سوال جواب بدن.
حالا به نظر شما کامپيوتر دختره يا پسر؟؟؟!!!
(لطفا دليل انتخاب دختر يا پسر بودن کامپيوتر رو هم بنويسيد، تا بعد بگم نظر دانشجوها چی بوده)
خيلی ممنون
به بهترين جواب هيچی تعلق نميگيره پس به خاطر جايزه هم که شده جواب بدين.
  
نویسنده : كيان ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٢

به مناسبت هفته ی دوستي«۱۸تا ۲۴ مي»

اگر تو خواستی قبل از من بميری

بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .





اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.





دوستی واقعی مثل سلامتیه

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم

.



يک دوست واقعی اونیه که وقتی مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن





جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.



کنارم راه بيا و دوستم باش.





دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.





دوستی يعنی يک روح در دو بدن .





من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.





اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.





هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.





پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.





يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.





يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه.




به اميد اينکه هيچ وقت دوستاتون رو از دست ندين و همتون دوست و عشق واقعيتون رو پيدا کنين
منتظر حرفای دلگرم کنندتون هستيم.

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢

بی تو هرگز!!!

سلام به همه ی دوستای خوبم
این شعرو برای ندا جونم مینویسم که هرچیم بگم کم گفتم

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یکنفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

*******



دانی از زندگی چه ميخواهم

من تو باشم٬تو ٬پای تا سر تو

بس که لبريزم از تو٫ميخواهم...........بدوم در ميان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان............تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبريزم از تو٫ميخواهم...........چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام .............به سبک سایه ی تو آویزم

خوب بچه ها اینم از حکایته امشبه عشقه ما
يکی از دوستامون گفته بود «بابا شماها خيلی عاشقين»
خوب آره عاشقيم حسوديتون مياد؟
وااااااااااااای تا میایم یه باهاتون حرف بزنیم حال کنیم یاد این میفتم که کنکور نزديکه و من هيچی نخوندم
شماهائی که کنکور دادينو قبول شدين راهنمائيمون کنين که اين روزای آخرو چيکار کنيم که قبول شيمو چجوری درس بخونيم؟ هم اکنون نيازمنده ياريه سبز شما هستيم
خوب ما بريم .دعا يادتون نره
و به قوله معروف «آرزومنده آرزوهاتون»
byebye

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢

چگونه؟؟؟!!!

به نام آنکه جان را فطرت آموخت


مينويسم براي او براي کسي که با اومدنش دنياي منو عوض کرد براي کسي که شوق دوباره زيستن رو در من زنده کرد ولي افسوس که ...
گرمي دستهايت را چگونه از ياد ببرم؟ نگاه مهربان و پرمهرت را چگونه از پرده ي چشمانم کنار بزنم؟
اي که روحم از مهرباني و عطوفتت سرشار است تو بگو ديگر چگونه صدايت را که طنين عشق داشت از ياد ببرم؟
سکوتت برايم دريايي از غم است که چشمانت در آن غرق ميشوند.
اي عاشقترين عاشق ها تو بگو ديگر با که درد دل کنم؟؟!!!


« گفتي که به سوز و ساز من ميسازي
در من نفس دوباره مي آغازي
ديريست که در هواي تو ميسوزم
پس کي به دل شکسته مي پردازي »




کسي که تنها به تو مي انديشد(ندا)   
نویسنده : كيان ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٢

خدايا دلتنگم

سلام به همدمان يکرنگ زندگيم
بچه ها اميدوارم هميشه شاد باشين .
جاتون خالی ديروز رفتم زيارت اونم زيارت امامزاده صالح، حسابی چسبيد آخه چند سالی بود نرفته بودم ، ديروز خيلی سبک شدم،بهتون که گفته بودم چندروزی بود که حسابی دلم گرفته بود، خدا هرچی که دخترخالم(نيلو)ميخواد بهش بده آخه اون باعث شد که من بعد از چندين سال يه سری به امامزاده صالح بزنم و از اين طريق با خدا درددل کنم بلکه اينطوری خدا بهم بيشتر توجه کنه.
دوسه روز پيش دختر خالم بهم گفت که دلش خيلی برای خدا تنگ شده ،اولش فکر کردم زده به سرش يا داره شوخی ميکنه وکلی بهش خنديدم ولی يه دفعه رفتم تو فکر ، ديدم همچينم حرف بی ربطی نزده راستش رو بخوايد ديدم خودم هم يه همچين احساسی دارم(حالا تو رو خدا شما يه وقتی فکر نکنين که منم ديوونه شدم) ولی خداييش جدی گفتم ،اين چند وقته حسابی خدارو فراموش کرده بودم
حالا هم از خدای خوبم ميخوام که همه ی ماروببخشه و آرزوهامون رو برآورده کنه
بچه ها برامون دعا کنين که ما هم امسال دانشگاه قبول بشيم.
فدای شما عزيزان

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٢

همه ی آنچه که دارم پيشکش سادگی تو

سلام
اميدوارم که همتون خوش باشين.
اين چند خط شعر رو بخونين:

پنداشتی که چون زتو بگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت که جز اين آتش

بر جان من شراره‌ ی ديگر نيست

در دل چگونه ياد تو ميميرد

ياد تو ياد عشق نخستين است

ياد تو آن خزان دل انگيزيست

کو را هزار جلوه ی رنگين است

اما من آن شکوفه ی اندوهم

كز شاخه هاي ياد تو ميرويم

شبها ترا بگوشه ي تنهائي

در ياد آشناي تو ميجويم


ياد تو هميشه با منه٫تو لحظه لحظه ی زندگيم و عشق تو در همه ي وجودم٫ولي چه ميشه كرد كه ديوار بلند غرور تو مانع نزديكي ماست
اينم ترانه ي روزاي تنهائي و دلتنگي من:

باغ پيوند منو تو پره از عطر اقاقي

فصل آشنائي ما سبز خواهد ماند باقي

همه ي آنچه كه دارم پيشكش سادگيه تو

سوگلي ترانه هايم هديه ي يك رنگي تو

اميدوارم هممون روزای خوش و آفتابيئ در پيش داشته باشيم



  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٢

دلم حسابی گرفته! خدايا کمکم کن!!!

سلام دوستای خوبم
بچه ها بازم امروز دلم گرفته ، گفتم يه کم با شما درد دل کنم شايد کمی آروم بشم نميدونم اگه اين بلاگ نبود و نميتونستم حرفام رو بنويسم با چه کسی ميخواستم درددل کنم .
راستش يه چندوقتی دارم پشت سر هم بدبياری ميارم . ديگه به بن بست رسيدم . با هرکسی که صحبت ميکنم يه چيزی ميگه ديگه نميدونم چی کار کنم و حرف چه کسی رو باور کنم احساس ميکنم حتی خدا هم ديگه منو دوست نداره . هرروز با خودم ميگم ندا ديگه بسه ديگه به مسائل اطرافت اهميت نده ولی هيچ فايده ای نداره ۱ ساعت ديگه همه چيز يادم ميره و دوباره گريه مهمون چشمام ميشه . احساس ميکنم خيلی تنها شدم به خصوص اين اواخر . چند دقيقه پيش يه سری به بلاگ تکين زدم ميدونم چی ميکشه ميدونم واميدوارم خدا بهش صبر بده بچه ها برای خوشبختی محمد حسين و يگانه عشقش که حالا اونو تنها گذاشته دعا کنين . ای کاش همه ی پسرا مثل تکين بودن و عشقشون واقعی بود ولی افسوس که همش حرف و زودگذره.
دوستای عزيزم ببخشيد که سرتون رو درد اوردم و شايد هم کمی ناراحتتون کردم . ازتون ممنونم .همين که حرفام رو براتون ميزنم و پيش خودم فکر ميکنم که ممکن چند نفری اينارو بخونن کلی سبک ميشم.



  
نویسنده : كيان ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٢

تشکر من از او

سلام به همه ي رهگذران عاشق
من ميخوام از اين طريق از پژمان عزيزم تشکر کنم
ديگه نميدونم چي بگم و چه طوري ازش تشکر کنم راستش رو بدونيد زياد از اين کارا بلد نيستم
ولي با تموم وجودم بهش ميگم «پژمان جونم متشکرم»




از دوست داشتن

>آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست

«فروغ فرخزاد»

  
نویسنده : كيان ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٢

چند خط شعره نتی!!!!!

من تورا از computer بيشتر دوست دارم
تو بهترين اميدها را در من install کردی
عکس تو هميشه در back ground کامپیوتره من قرار دارد
تو روي قلبه من با ملايمت click ميکنی
عشق را در زندگی من reset ميکنی
و تمام غم های مرا delet مينمائی
من هر کجا که باشم قلبم به تو conect است
عشق تو قلبو مغز مرا hack کرده
و نام تورا در جای جای وجود من register کرده

اميدوارم که هميشه online باشی


اينم برای عشقم ندا
byebye

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢

سلام به برو بچه هاي گل

سلام
بابا خوشبحاله مردم
۹۰٪ متنارو من مينويسم اونوقت تا اين ندا خانومه گل مياد پياما زياد ميشهپس من چی؟
از تکين جون خيلی ممنون که به ما سر زدن

خدا ميدونه که يکی از بدترين شبايه من شبی بود که بلاگه تکين رو خوندم و دلم خيلی گرفت
در مورده ازدواج اگه خانوما ناراحتن ما هم بدمون نمیاد که شما بیاین خاستگاریه ما

خوب دوستای خوبم خوشحالو خوشبخت باشين

byebye   
نویسنده : كيان ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢

ازدواج اينترنتي ممنوع

چند روز پيش توي يکي از نشريات مطلبي با عنوان (ازدواج اينترنتي ممنوع) نظرم رو جلب کرد،
با اينکه حال و حوصله ي خوندن مقاله و گزارش و از اين جور چيزها رو نداشتم ولي خيلي کنجکاو شدم اين مقاله رو بخونم، در ابتداي بحث تيتري نوشته شده بود که من رو تو فکر برد، تيتر اين بود:
« بعضي از دختران و پسران ساعتها پشت کامپيوتر مي نشينند ودر اينترنت به جست وجو
مي پردازند وبه قول خودشان شروع به چت کردن با يکديگر مي کنند. پس از مدتي با هم قرار مي گذارند و مدتها از اين طريق با هم ارتباط برقرار مي کنند تا اينکه پس از گذشت مدتي قول و قرار ازدواج مي گذارند که سرانجام از دادگاه سر در مي آورند.»
با خودم فکر کردم اين نوشته تا چه حد درسته؟ تا به حال چند تا ازدواج از طريق دوستي اينترنتي صورت گرفته؟ چند تا از اين ازدواج ها موفق و چند تا ناموفق بوده اند؟ زوجي
خوشبخت ترن که از قبل با هم آشنا ويا دوست بوده اند يا زوجي که چشم و گوش بسته شريک زندگيشون رو انتخاب مي کنند؟
مطالبي که توي اين مقاله نوشته شده بود من رو به شک انداخت.
آيا واقعا کساني که با هم دوست هستند و بعد با هم ازدواج ميکنند زندگي نا موفقي دارند؟ آيا در زمان دوستي ميتوان کاملا طرف مقابل رو شناخت يا فقط دو طرف از روي احساس تصميم مي گيرند؟
ولي اگه يه کم فکر کنيم،مي فهميم که آدم نمي تونه طرفش رو از رو هوا انتخاب کنه.
به نظر من در اين مورد به دخترا بيشتر ظلم ميشه، براي اينکه بايد فردي رو براي زندگي انتخاب کنند که به خواستگاري اونها اومده و خودشون حق انتخاب ندارن.
البته شايد چون خودم دخترم اينطوري فکر ميکنم
به اميد اينکه همه ي دخترو پسرهاي جوان خوشبخت بشن.

اینم از ازدواج!!!!



اينم يکی از عکسای پژمانه

  

نویسنده : كيان ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٢

ببينين ولی نگين اوووخخخخخخييييييييیd:


سلام به دوستای خوبم
خوبين؟
اين درسا کشته مارو
اصلآ وقت نميشه بيايمو بنويسيم.حالا با خودتون ميگين بهتر
حالا فعلا عکسه چند تا ني نی ببينين تا بعد:







البته من بچه بودم از اينا ناز تر بودما
خوب ما رفتيم
مرسی که به ما سر زدين
byebye   
نویسنده : كيان ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢

هوا هوای عشقه...!!!

سلام دوستای خوبم
ما چند وقته که نيستيم چونکه کنکور داره روز به روز نزديکتر ميشه
منم که از صبح که مدرسه ام بدشم که ميرم کتابخونه الان تازه اومدم .ساعت ۱۰:۳۰ اومدم
ميخواستم از دوستای خوبمون شرمین جان و ۲تا شادی ها هم تشکر کنم.
امروز بارون مياد چه بارونی ما هم که خيسه خالی شديم تا برسيم خونه
ولی کلی خنديديم ٬زنگ زديم به يکی از بچه ها باهاش ساعته ۱۰:۳۰ شب قرار گذاشتيم حسابی رفت سره کار٬بدبخت تو اين بارون اومده بيرون و حساااااابی خيس شدهولی فردا که ببينتم کلمو ميکنه
امروز هوا خيلی شاعرانه و عاشقانه بود فقط حيف که رفته بودم درس بخونمو عشقم پيشم نبود تا هوا درست و حسابی عاشقانه شه


بهترین زمان برام وقتیه که با عشقم-ندای عزیزم- تو بارون قدم بزنم
امروز بارون بود ولی اصله کاری نبود


خوب من خوابم ميادو امتحانای پايان ترم هم که داره شورو ميشه و کمکککککککککککککککککککککککککککک...
برامون دعا کنين که جفتمون کنکور قبول شيم
دوستون داریم
byebye

"

  

نویسنده : كيان ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

صدام هم برکنار شد٬حواس خود را جمع کنيد!!!



1-تلويزيون ايران دارد اخبار مي گويد، همچون شب هاي گذشته صحبت از وحشيگري و تجاوزکاري آمريکا و دلسوزي براي مردم بغداد و ديگر نقاط عراق است. تصاويري از کودکي در بيمارستان و پيراهن خونين و تظاهرات ضد آمريکايي در سراسر جهان ، مشابه هاي خارجي هم دارند اخبار مي گويند، شبکه الجزيره و ديگر شبکه هاي عربي دارند تصاويري از مردم بغداد را نشان مي دهند که با کمک يک خودروي آمريکايي يک مجسمه بزرگ را در ميدان بزرگ بغداد به زير مي کشند. همه فرياد مي کشند و شادي مي کنند. اين ها عراقي هستند و اينجا بغداد است. در شهرهاي ديگر مثل سليمانيه و اربيل نيز مردم به خيابان ها ريخته اند و سرنگوني بعثي ها را جشن گرفته اند.

اين تصاوير متناقض بيش از بيست روز است که ادامه دارد و امروز به اوج خود رسيده است. به نظر مي رسد که پيش بيني تلويزيون ايران و کارشناسانش براي ادامه مقاومت نيروي هاي مردمي( و نه بعثي هاي سفاک چند سال قبل) اشتباه از آب در آمده است. خبرفتح بغداد طوري تنظيم شده است که بيننده خيلي سريع به تباني نيروهاي آمريکايي و صدام براي پناه دادن روسيه به وي فکر کند. چند روز قبل هم که پيش روي هاي متحدين در يک روز گسترده شد، گفته شد که نيروهاي آمريکايي در فرماندهي عراقي نفوذ کرده اند و عدم مقاومت عراقي ها به دليل خيانت آنها به صدام است.



با اين حال طي 15 روز اخير هر روز صحبت از زمين گير شدن نيروهاي آمريکايي و فرو رفتن در باتلاق بود. حتي سخن از تاخير دو هفته اي در عمليات زميني به دليل اشتباه در طرح اوليه حمله و خستگي و فرسودگي نيروهاي متحدين بود. کارشناسان دعوت شده همه اين جنگ را با جنگ هاي ديگر متفاوت مي دانستند و پيش بيني همه آنها طولاني شدن جنگ بود. صحبت از خندق هايي بود که گارد رياست جمهوري دورتادور بغداد و ديگر شهرها کنده بودند و در آن مواد سوختي ريخته بودند تا کسي از آن ها نتواند به راحتي عبور کند. صحبت از اين بود که نيروهاي عراقي دفاع خود را در شهرها متمرکز کرده اند و براي متحدين در صورت ورود به شهرها جهنمي به وجود خواهد آمد، اين گونه اظهارنظرها نشان مي داد تلويزيون ما بيشتر از مقامات عراقي و حتي خود مردم عراق، ادعاها و بلوف هاي سعيد الصحاف وزير اطلاع رساني و به قولي " تنها صداي حکومت عراق " باور کرده است. نکته آنجا بود که همه آنچه تلويزيون ما نشان مي داد را ديگر تلويزيون ها – خصوصا عربي ها که در اين جنگ واقعا سنگ تمام گذاشتند – نشان مي دادند اما نوبت به شعاردادن عليه صدام ، پاره کردن عکس صدام و شادي مردم و سربازان آمريکايي که مي شد هيچ تصويري پخش نمي شد.

2- تا چند روز اول جنگ و درحالي که شبکه هاي معمولي و درجه سه عربي چندين خبرنگار و گروه خبري به منطقه جنگي اعزام کرده بودند، از تلويزيون ايران و خبرنگارانش خبري نبود. بعد از اين و پس از مشاهده حجم بالاي توليد خبر توسط رسانه هاي خبري بالاخره بزرگ ترين رسانه همسايه شرقي عراق يک خبرنگار به مرز ايران اعزام مي کند تا از آنجا با لنز زوم تصاوير مبهم و نامربوطي از آسمان شهرهاي مرزي عراق مخابره کند. يکي دو خبرنگار ديگر هم به شهرهاي ديگر مرزي مي روند. در حالي که اغلب شبکه هاي خبري دنيا از هزاران کيلومتر آنطرف تر تصاوير را مثل آينه مخابره مي کنند. خبرنگاران ما با تلفن موبايل و صدايي پر از نويز و منقطع ارتباط برقرار مي کنند. چند روز ديگر هم که مي گذرد چاره اي جز اعزام خبرنگار به بغداد نيست. احتمالا آخرين خبرنگاري که بغدا د مي رسد. اين که از اين شهر چه گزارش مي کنند اصلا گفته نشود بهتر است. کارشناسان هم همچنان در حال نظر دادن هستند، يکي از آنها مي گويد: به نظرمن اقدام آمريکايي ها در هلي بورن( و نه هلي برد!!) يک جنگ رواني است. کمي به اين جمله فکر کنيد. چگونه يک عمليات نظامي آن هم از نوع هلي برد مي تواند جنگ رواني باشد؟.

بزرگترين رسانه ملي ما در طي ايام نوروز که اغلب رسانه هاي نوشتاري ما غايب بودند يکه تاز بود و هر آنگونه که مي خواست تاخت. و حال ما مانده ايم با عراق بعد از جنگ که حتي يک کارشناس درباره آن صحبت نکرده است. حتي از يک کارشناس پرسيده نشد که نقش ايران در عراق بعد ازجنگ چه مي تواند باشد؟ منافع اقتصادي ما در منطقه چگونه تامين خواهد شد و چگونه رفتار و ارتباطي به نفع ما و چگونه برخوردي به ضرر ما خواهد بود؟ در حقيقت در جنگ عراق ، ايران فراموش شده بود.

3 – جنگ درنزديک ترين نقطه به کشور ما اتفاق افتاده است. هزاران نفر از مردم بي گناه کشته شده اند. خونهاي بسياري به زمين ريخته شده و خانه هاي فراواني خراب شده است. کيست که تصوير کودکي را که والدينش را چون دو دستش از دست داده ببيند و آرام بگيرد؟ کيست که باور کند مردمان عراق به چند شکلاتي که سربازان مسلح خارجي به آن ها مي دهد دلخوش مي کنند؟ آزادي که وعده اش داده مي شود در ازاي چه قيمتي و چه هزنيه اي قرار است به بار بنشيند؟ .


اما با اين حال حسرت اخباري بي طرفانه از جنگ بر دلمان نمانده است و اتفاقا آنها که بي مهابا واقعيت را منتشر مي کردند منفور دو طرف بودند و هزينه آن را نيز با کشته شدن خبرنگارشان دادند. قطعا بعد از پايان جنگ عراق، شبکه الجزيره يک اسطوره در امر خبررساني است. ابوظبي و العربيه هم خوب دويدند. همزباني و آشنايي با فرهنگ و فضاي منطقه خوب به کمک آمد و از همه مهمتر بي طرفي اعتماد بسياري را برانگيخت. مردم عراق به خاطر ديدن تانک هاي آمريکايي در بغداد، سقوط صدام را درک نکردند آنها وقتي به خيابان ريختند که شبکه الجزيره سقوط بغداد را اعلام کرده بود. ميزان تاثير يک رسانه را در چنين وقايعي مي توان دريافت.
اینم از صدام
يکی ديگه از ديکتاتورای جهان هم سقوط کرد
اين زنگ خطری بود برای بقيه ی ديکتاتورای ظالم و سفاک که برای اينکه قدرت و پولشون زيادتر شه خون مردم رو تو شيشه ميکنن .
اين نشون داد که صدام هم با اينکه حکومته نسبتآ طولانیئی داشت و هم به مردمه خودش و هم به مردمه ما ظلم کرد ولی آخر سر کارش تموم شد و اين عاقبته همه ی ديکتاتوراس.





خوب ممنونم که وقت گذاشتينو دقايقی رو پيشه ما بودين
نظرتون رو بنويسين
موفق باشين و
byebye


  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢

تشکر و پاسخ به دوستامون

سلام به دوستای خوبمون
می خواستم بعد از تشکر بخاطره لطفی که به ما دارین جوابه پيغاماتون رو بدم
یکی از دوستامون در باره ی underline که تو بعضی از مطالبمون بود گفتن که راستش قبلا یه مشکلی بود که من وقت نکردم درستش کنم ایشالا از این به بعد دیگه اینجوری نشه٬در ضمن ما معمولا مطالب رو با هم مینویسیم ولی اگه تکی نوشتیم ٬چشم اسممونو زیرش مینویسیم
در مورده آقای جزایری باید بگم که شما لطف دارین ولی آخه حداقل از منم یه اسمی میبردین آخه گناه دارم
در مورده بهار جونم هم باید بگم که ببخشید من این چند روزه اصلآوقت نداشتم٬ولی الان لینکت میدم٬از دوستامونم میخوام که به وبلاگه بهار جان هم سری بزنین البته به شرطی که
بهار جان قول بدن مشتری های مارو نپرونن
در آخرم از همتون ممنونم و ازتون ميخوام که نظراتتون رو حتمآ برامون بفرستين
راستی به این آدزسم بعدآ یه سری بزنینشوخی
ممنون و خداحافظ

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٢

كنكور و دلتنگى

سلام به دوستای خوبم
بچه ها امشب می خوام يه کمی درد دل کنم، آخه مى دونيد چيه امشب جفتم (منظور كبوتر نره) نيست، يعنى از ظهر نيست، منم ديدم دلم گرفته كسى هم نيست كه باهاش درد دل كنم ديدم كى بهتر از شماها؟
خودتون كه مىدونيد كنكور تقريباْ نزديكه ما هم كه هر دوتامون كنكورى هستيم و...
بنابراين به خودمون قول داديم كه ديگه از حالا شروع كنيم به خر خونى
اينه كه ممكنه كمتر بيايم خلاصه ديگه ببخشيد و از اين حرفا
واى چى ميشد كه اين تعطيلات تموم نميشد، دوباره صبح زود بايد از خواب ناز بيدار شم و هلك هلك برم سر كلاس اونم كلاس كنكور، البته فكر نكنيد كه تنبلما
ولى خوب خودتون كه مى دونيد وقتى آدم پشتش باد بخوره بگى نگى يه كمكى تنبل ميشه البته گفتم كه يه كم
خيلى خوشحالم وقتى كه دلم ميگيره و مى خوام براى يكى حرف بزنم ولى كسى نيست كه باهاش حرف بزنم اقلآ شماهارودارم كه سرتونو درد بيارم

خوب ديگه من برم (خداحافظ)   
نویسنده : كيان ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

پنهان کاری تا کی؟؟!!!

سلام بچه ها
شايد بگين اين ماله چند روز پيشه ولی می خواستم بهتون دليله قطع برق رو بگم
از قراره معلوم ۳ تا هواپيمای امريکايی وارده خاک ايران شده بودن و اينا از ترسه اينکه کسی ببينه و خبرش به تهران برسه اينکارو کردن٬تازه اون ۲ تا به قوله اينا خمپاره در واقع موشکه کروز بوده که يکيش خورده به تاسيساته پالايشگاه و باعث کشته شدن ۶ نفراز هموطنامون در پالایشگاه شد که اين ملاهای بدبخت از ترسشون نتونستن هيچی بگن
اين لا پوشونی ها تا کی ميخواد ادامه پيدا کنه؟
هنوز صدای انفجاره مهيبی رو که از ضرابخانه ی سپاه در اتوبانه صدر شنيده شد رو يادمون نرفته که همه جا لرزيد که صدای اونم در نيوردنتا جایی که رییسه پلیس ۱۱۰ با کماله وقاحت از گفتن دلیل و محله حادثه خودداری کرد و فقط گفت که علت و محله این حادثه در دسته بررسیه
واقعآ خدا آخر عاقبته مارو بخير کنه
موفق باشين و
byebye   
نویسنده : كيان ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

غم از دست دادنه عزيزترين غير قابل تحمله!!!

سلام بچه ها
امروز يکی از دوستامونبرام پيغام گذاشت البته من اونو از طريق گروه ميشناختم ولی نه کاملا تا اينکه امروز بعد از خوندن بلاگش خيلی دلم گرفت
ديدم که چطور داشت بخواطر غم جدايی از دختری که عا شقش بود ذره ذره آب ميشد
ديدم که چطور اون دختره سنگدل دوستم رو تنها گذاشت و رفت
اينو به خودشم گفتم که تو نه اولين نفری که اين اتفاق برات افتاده و نه آخرين نفر
بهش نميگم که فراموشش کنه چون اين برای هيچ پسری امکان نداره.من که اينجورم
البته واقعا من موندم که اين دخترا(البته بعضی هاشون)چجور موجوداتی هستن که ميتونن کسی رو که زمانی عا شقش بودن رو فراموش کنن
واقعا غم عجيبی رو در خودم حس ميکنم
اون پسر انقدر وفادار و عاشقه که بعد از اون بلايی که سرش اومده از هممون ميخواد که بخاطره خوشبختيه عشقش دعا کنيم
دلم بد جور گرفته
اون برای من دعا کرد
از خدا خواست که ما دو تارو برای هم نگه داره و مارو به سرنوشته خودش دچار نکنه
حالا من براش دعا ميکنم از خدا با تمامه وجودم خواهش ميکنم که به به دوسته عزيزم محمد علی صبر بده
چون از دست دادنه عزيز ترين کسه آدم غمه بزرگيه که نميشه فراموشش کرد.
واقعا این عشق چیه که آدم هارو به این شکل به جنون میکشه؟
وای به وقتی که انسان به کسی دل ببنده اونوقت...
از شما چه پنهون که منم دل بستم ٬اونم چه دل بستنی
خيلی خوشحالم که به کسی دل بستم که ارزششو داره



ولی ميترسم
روزی نيست که اين چيزارو نبينم
دوستی ندارم که اين اتفاق براش نيفتاده باشه
ولی اگه اين اتفاق برای من بيفته اونوقته که ميرم پيش معشوقه حقيقيم
چون فقط اونه که به عاشقش پشت نميکنه
اميدوارم که هيچ کدومتون گرفتاره اين بلا نشين
دوستون دارم و
bye   
نویسنده : كيان ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

ازدواج!!!

سلام بچه ها
مبحثه ازدواج خیلی گستردس و در این مقال نمیگنجه

و بعدا راجعبش حر ف ميزنيم ولی حالا همينو از ازدواج داشته باشين تا بعد



البته اون جمله ی آخریو جدی نگیرینا

byebye   
نویسنده : كيان ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢

سيزده بدر و چمن گره زدن

سلام بچه ها
اينم از عيد ۸۲ ، اميدوارم بهتون حسابى خوش گذشته باشه ، راستى سيزده بدر رو چطورى گذرونديد؟
سيزده بدرتون رو پيش كى بوديد؟ خانواده؟ همسر؟ bf ? gf ? يا مثل ما دو تا در ظاهر جدا
از هم ولى در باطن كنار هم؟ و يا اصلآ تنهاى تنها توى خونه نشسته بوديد و غرق در افكارتون
به گذشته ها و آيندتون فكر مى كرديد؟
راستش رو بخوايد به من كه زياد خوش نگذشت ، منم همراه با خانواده رفتم كرج باغ يكى از اقوام، از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ما كه تا ظهر توى خونه بوديم انگار نه انگار كه
رفته بوديم باغ براى سيزده بدر.
بعد از ناهار يه كم رفتيم توى باغ ‌كه اگه نمى رفتيم سنگين تر بوديم.
راستى يادم رفت كه چمن گره بزنم بختم باز شه زودتر برم خونه ى شوهر ، چه بد حالا بايد يه
سال صبر كنم تا سيزده بدر بعدى كه اومد سبزه گره برنم.(البته زياد جدي نگيريدا)
اينم از سفرنامه ى يه روزه ى ما ، اگه از حرفاى من سردرد گرفتيد ببخشيد ديگه

واى از فردا كلاسها شروع ميشه، دوباره روز از نو روزى از نو
byebye


  
نویسنده : كيان ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢

سيزده بدر؛ترافيک٬برف٬آآآآآآآآآی پام!!!

سلام بروبچه ها
امروز ما هم مثل همه ی شما رفتيم به تمبونه(دامن)طبيعت.
ولی يه جايی رفتيم که عرب نی انداخت
امروز همه چيز حال داد بجز اينکه منو ندا با هم نبوديمو جدا از هم رفتيم بيرونالبته زيادم فرقی نداره چون اگرچه حضور فيزيکی همو نداشتيم ولي در واقع کناره هم بوديم
خوب بريم سراغ سفر نامه ی ما:
ما با داييم اينا رفتيم بيرون و قرار شد که يه جای نزديک گير بياريمو سيزدهمونو درررررر کنيم
پس راه افتاديم هر جارو ديديم گفتيم بريم جلوتر شايد جای بهتری رو پيدا کنيم
يه دفه ديديم ۲ ساعت و نيمه که ما داريم ميريم بابام گفت اگه پمپ بنزین گیر بیاریم میریم شمال ویلایه داییم آخه بنزین نداشتیم آخرم پمپ پیدا نکردیمو بی خیاله شمال شدیم
بلاخره وقتی از اوشون فشن و میگون که رد شديم دیگه خسته شدیم یه جا زدیم بغل گفتیم هرچی بود بود که از شانسه خوبمون یه جای توپ پیدا کردیم که اونطرفه رودخونش برف بود اونم چه برفی و این طرف رودخونش سبز بود.
خلاصه بداز خوردنه ناهار رفتیم ۲۷ تا عکس گرفتیم اونم چه عکسایی همه هنری(قابل توجه شما:ما هم دوربین داریم)
خيلی حال داد فقط قررررررر تو کمرم کپک زدچون هيجا کسی نميرقصيد
موقع رفتنم که سر گردنه ها ترافيک بود ما هم آهنگای منصورو گذاشته بوديم ضبطمونم باهاله از بغل هر ماشين رد ميشديم کله هاشون بی اختيار عقب جلو ميشد
بزن بريم به سرعته برقو بااااااااااد٬دلم فقط تورو ميخواااااااااااد٬ديوونه ديوونه
دمه منصور گرم کولاک کرده واقعا اينارو که ميزاری ملت ميريزن وسطاوليشم خودم
خلاصه ديسکه گردن گرفتيم امروزولی بيچاره کمرمقرش خشکيد
در هر صورت اين اولين بار بود که ما تو همچين روزی که ملت بيرونن رقص نديديم!!!

راستی آآآآآآآآآآآآآآی پامآخه پام پيچ خورررررررد
ولی فکر نکنم هيچ کدومتون امروز برف ديده باشين اونم چه برفی من تا بالايه زانوم تو برف بودم دلتون بسوزه
خوب اينم گوشه هايی از سيزده بدره ما .از ذکر بقيشم به خاطره پاره ای از مسا يل خودداری ميکنم
منتظره سفرنامه ی ندا خانومم باشين



آهااای اين عکس ما نيستا ٬من اگه به اين زشتی بودم تاحالا خودمو کشته بودم
اينم همينطور!!!



byebye
  
نویسنده : كيان ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢

عشق...


اينم اولين مطلب در مورد موضوع وبلاگمون
به نظر شما عشق چيه؟ يه کلمه ى ساده که فقط از سه حرف عين و شين و قاف تشکيل شده؟ يا نه ؟ معناى عميق ترى هم داره؟
شايد شما توى يه عشق شکست خورده باشيد و نظرتون درباره ى عشق عوض شده باشه
شايد فکر کنيد که عشق يه کلمه ى الکيه که فقط سر زبوناس و معناى ديگه اى نداره . اگه اينطورى فکر مى کنيد يه نگاه کوتاه به گذشتتون داشته باشيد و ببينيد که قبلاْ هم اينطورى در مورد اين کلمه ى به ظاهر ساده فکر مى کرديد؟ قبلاْ که عاشق بوديد چطور فکر مى کرديد؟
مطمئنا اينطورى فكر نمى كرديد، ولى‌ حالا نظرتون عوض شده.
همه ى ما آدما همينطوريم ، البته تقصيرى هم نداريم ، يعنى مى دونيد دست خودمون نيست تا توى يه مسئله اى شكست مى خوريم نظرمون درباره ى اون مسئله به كلى عوض مى شه حالا چرا؟ خودمونم نمى دونيم!!
و اما نظر كبوتراى عاشق: به نظر ما عشق فقط يه كلمه ى ساده نيست بلكه يه دنياست، يه دنيا با واژه هاى‌مختلف كه هر كس اون دنيا رو خودش بايد براى خودش بسازه و واى به روزى كه توى اين دنيا غرق بشه، ديگه كاريش نميشه كرد.
البته نظر هر كسى راجع به اين دنيا متفاوت ، بعضى ها ميگن زودگذره ، بعضى ميگن عميقه، يه عده ميگن نبايد گرفتارش شيم و كسانى هم هستن كه ميگن نه اتفاقا بايد توش غرق بشيم.
ولی ما معتقديم حد وسطش خوبه، آدم بايد عشق رو درك كنه،عشق رو احساس كنه،با عشق زندگى كنه ولى توش غرق نشه،چون اگه غرق بشه ديگه راه نجاتى نيست.
اصلآ مى دونيد چيه؟ همه ى آدما عاشقن، شايد شما بگيد نه من عاشق نيستم ولى اگه يه كم فقط يه كم فكر كنيد مى فهميد كه عاشقيد و همه گرفتار اين عشقن، اصلآ آدمى كه با عشق زندگى نكنه مرده ى متحركه و هيچ احساسى نداره.

به اميد روزى كه همه به عشق همديگه احترام بذاريم.
خيلى خيلى دوستون داريم

راستى بچه ها نظر يادتون نره



نویسنده : كيان ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢


سر دو راهی

سلام
اینو تو یه شب بارونی براتون مینویسم.داره بارون میاد
خوب بی مقدمه میریم سر اصل مطلب:
يکی از مسائلی که بعضی از پسرای اين دوره باهاش دست به گريبونن مساله ای به نام غيرته!!!
اين مساله فکر خيلی هارو مشغول کرده
از کلمه ی غيرت در چند زمينه استفاده ميشه:
يکيش اينه که مثلا به خواهر يا دوست دخترت گير بدی که به اين نگاه نکن به اون نگاه نکن اينو نپوش اونو بپوش با اين حرف نزن و ...
در اين مورد پسر بيچاره متهم به عقب افتادگی يا بهتر بگم ((املی))ميشه البته اين از طرف دختراس ولی اگه اينکار رو نکنی پسرا بهت ميگن بی غيرت وااااااااااااااااااااااااای کمک بابا يکی تکليف مارو مشخص کنه
دومين شکل غيرت اينه که بهشون هيچی نگی ولی موقع ای که کسی مزاحمشون شد بری و تا آخرين قطره ی خونت در راه هدف مقدس دفاع از دوست دختر ؛همسر يا خواهرت بجنگی. اونوقته که خانوم بر ميگرده ميگه قرررررربونه غيرتت برم
البته خوشبختانه تاحالا پيش نيومده اميدوارم هستم که نياد ولی اگه بياد تا تهش هستم
واقعا ما که تو کفيم
شما نظرتون چيه؟
نظرتون رو حتما تو قسمت نظر خواهی بذارين .
همتون حتی شما دوست عزيز
راستی اينو کبوتر نره نوشته ها
byebye


  
نویسنده : كيان ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢

احمقترين آدمای دنيا


ميخوایم راجع به احمقترين آدم دنيا صحبت کنيم
حتما با عکس بالای صفحه فهميدين منظورم کيه
اين ادم احمق خودشو مسخره ی کل دنيا کرده از هر ۱۰ تا funy picture چهار تاش ماله اينه
تا جايی که فيدل کاسترو گفته که قيافه ی بوش عينه يه ادم احمق و کودنه
خوب ما ميدونيم که هدف بعدی بوش ايرانه نميدونم وقتی که امريکا بياد سراغمون مردم ايران چيکار ميکنن
ولی فکر نکنم که مردم ایران که اکثرا ملی گرا هستن به امريکا اجازه ی ورود به ایران رو بدن .
گرچه اين ملا ها هيچی از جمله ميهن پرستی برامون نذاشتن و همرو از ایران متنفر و فراری کردن ولی ما اجازه ی حاکم شدن امريکا به ايران رو نميديم.
ميدونم شايد بعضی هاتون باهام مخالف باشين .تقصيرم ندارين ولی اينو بدونين وضعمون بهتر که نميشه بدترم ميشه ما تا نتونيم يه حکومت مردميکه متکی به سياست جدا بودن دين از سياسته تشکيل بديم کشورمون تو همين فلاکت و بدبختی ميمونه
ایران همه چيز برای تبديل شدن به ثروتمند ترين کشور دنيا رو داره بجز يه رهبر باهوش و واقعی.
مثلا ژاپن و چين و کره چی داشتن که الان اونا اون بالان و ما اين پايين؟
ما همه چيز از اونا بيشتر داريم.البته اونا اوشين داشتن که ما نداريم
خوب وقتی کسی که از حتی سواد درست و حسابی نداره ميشه رييسه مملکت همينه ديگه


راستی الان با خودتون ميگين که قرار بود موضومون عشق باشه پس چی شد؟ ولی اينم يه جور عشقه عشق به آزادی و عشق به وطن تازه ما اون بالا گفتيم که در کنار عشق راجع به اينجور چيزا هم حرف ميزنيم.
خوب اميدوارم که بتونيم برای اولین بار در تاریخه ایران سرنوشتمون رو خودمون تعيين کنيم
منتظر نظراتتون هستيم

  
نویسنده : كيان ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢

درباره ی موضوع blog

سلام بچه ها
خوب ما اومديم.کار ما رسما از امروز شروع شد
خوب من تایپ انگيسيم خيلی سريعه ولی فارسيم نهولی کم کم دارم خوب ميشم
خوب .ما اينجا ميخوايم راجع به عشق و عاشقی صحبت کنيم البته در کنار اينا عکس و خبر و مطالب جالبم داريم .البته ما هم مثل همه يکم طول ميکشه راه بيفتيم ولی بايد قول بدين که وقتی راه افتاديم برامون کفش جق جقه ای بخرينا

  

نویسنده : كيان ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢

ورود دو کبوتر به لانه ی persian blog

سلام بچه ها بالاخره ما ۲ تا هم COM. شديم
خوب منتظر حرفای ما باشين


سلام به دوستای خوبمون
بچه ها اميدوارم ما دو تا رو تنها نذارين   

نویسنده : كيان ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢